#سقوط_یک_فرشته__پارت_191
«آقای لرد بین من و شما به هیچ وجه رابطه ای برجای نمانده خواهش می کنم دست مرا زیاد نگاه ندارید آرنجم درد می کند. بفرمائید پول های خود را بگرید.»
فرانسیس پول ها را گرفته روی میز کوچکی که آن جا بو گذاشت و گفت:
«ایزابل اگر میل تو چنین تعلق گرفته که تمام روابط ما قطع شود بسیار خوب حرفی ندارم از شما چه پنهان به نظر خود من هم اگر چنین باشد خیلی بهتر و عاقلانه تر است زیرا ما دیگر حکم سگ و گربه را پیدا کرده ایم و نمی توانیم با هم زندگی کنیم ولی چنان که گفتم باید متوجه باشید که این شما هستید که در قطع روابط اصرار دارید نه من ولی آخر گرسنه هم که نمی توانی بمانی بهتر است این موضوع را دوستانه حل کنیم.من حاضرم سالیانه مبلغی...»
ایزابل را هیجانی سخت دست داد.با صدائی لرزان میان حرف او دوید گفت:
«بس است آقای لرد.بس است. نمی دانم مرا چگونه زنی تشخیص داده چه گمانی راجع من می کنید.»
«شما را چگونه زنی نشخیص داده ام؟این چه حرفی است بالاخره باید زندگی کرد و این هم کار شوخی نیست.تو که از خودت سرمایه ای نداری.باید بالاخره کسی به تو کمک کند.»
«اگر هم احتیاجی پیدا کنم کسی که مرا کمک کند تو نخواهی بود.اگر تمام دنیا مرا از خود برانند کسی پیدا نشود به من کمکی کند و اگر خودم از تهیه وسائل معیشت خودم عاجز باشم ترجیح می دهم از شوهرم تقاضای کمک کنم.بنابراین باید بدانی که هر گونه گفتگوئی در این زمینه بیفایده است.»
فرانسیس خنده ای استفهام آمیز کرد و گفت:
«چه فرمودید؟شوهر شما؟واقعاً چه آدم دست و دل بازی است.»
دردی دردل ایزابل پیچید با وجود این هزار رنج خود را آرام نگاه داشت و در جواب فرانسس گفت:
«ببخشید میبایست گفته باشم شوهر سابقم لازم نبود شما این اشتباه را تصحیح کنید.»
«خوب اگر برا خودت چیزی از من قبول نکنی باید برای بچه قبول کنی و بپذیری بالاخره خواه ناخواه این بچه به من منسوب است.سالیانه چندصد لیره ای بابت مخارج او میفرستم.»
ایزابل مانند کسی که اهریمنی را از خویش یزهاند دست های خود را بر افشانده روی درهم کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com