#سقوط_یک_فرشته__پارت_192

«خیر ممکن نیست حتی پشیزی هم نمی توانم به هیچ عنوان از شما بپذیرم همین قدر بدان اگر بخواهی پولی به عنوانی برای من بفرستی آن را در میان آب رودخانه خواهم انداخت.باز می گویم مرا چگونه زنی فرض می کنی دربازه من فکر من چه فکر می کنی؟که تو مرا در عمیق ترین گودال های زندگانی پرتاب کرده باشی در هر حال من دختر لرد ماونت سه ورن هستم.»

«ببخشید خانم تنها من نیستم که شما را به این گودال که می گوئید سوق داده ام خود شما هم به همان اندازه در این لغزش و سقوط...

«گمان می کنس خودم متوجه نیستم؟مگر به شما نگفتم خیط و گناه از طرف خودم بود این را خوب می دانم.»

«بسیار خوب اگر تو جداً تصمیم گرفته ای چیزی از من نپذیری و در تصمیم خودت باقی هستی تقصیر من چیست.شاید روزی احتیاج به من پیدا کنی و در صورت ممکن است به نشانی...»

ایزابل نگذاشت حرف خود را تمام کند از جای برخاست و گفت خواهش می کنم پولهائی که روی میز گذاشته اید بردارید و بیخود خودتان و به من دردسر ندهید.»

فرانسیس کیف خود را بیرون آورده پول ها را در آن جای داد ایزابل در دنباله حرف خود اظهار کرد.

«خواهشمندم دستور بدهید پیتر مستخدمتان لباسهائی را که اینجا دارید از سوران بگیرد با این ترتیب دیگر کاری با هم نداریم و وقت آن است که از هم جدا بشویم.»

«و بعد از این نسبت به هم دشمن خونی و به خون هم تشنه باشم بلی؟»

«و بعد از این نسبت به هم به کلی بیگانه باشیم چنان که گویی همدیگر را نمی شناسیم.»

«بنابراین حاضر نیستی با من دست بدهی؟»

«لزومی نمی بینم.»

لرد فرانسیس له ویزون و ایزابل ماونت سه ورن بدین نحو از هم جدا شدند فرانسیس چون از اطاق ایزابل به سالن رسید دونفر خدمتکار ایزابل را صدا کرد و حقوق یک ساله آن ها را قبلاً پرداخت تا برای اخذ آن دیگر خانم را زحمت ندهند و پس از آن صاحب خانه را احضار کرده و کرایه یک سال او را نیز قبلاً پرداخت و به تصور این که تمام وظایف و جوانمردی را در مقابل ایزابل با این نحو انجام داده با دلی شاد و قبلی مطمئن به اتفاق پیتر مستخدم خود همان موقع به سوی انگلستان حرکت کرد و از بخت خود راضی بود که با او مساعدت کرده و او را به این آسانی از بابت ایزابل راحت و آسوده دل کرده است.»

ایزابل پس از خارج شده فرانسیس دیگر تاب و توانی در خود ندید،تمام نیروی خود را در این مدت کوتاه برای جلوگیری از هیجان های درونی به کار برد و اینک ناتوانی و ضعفی که مافوق آن مقصور نبود به روی عارش گردید.بی اختیار به روی بستر خود افتاده و تا مدتی به کلی بی هوش و بی حس ماند.آن روز را با دردمندی و بیچارگی به شب رساند در این مدت نه از جای خود حرکت کرد و نه اشکی ریخت همین قدر مانند برگ بید می لرزید.ارزش او کاملا برخدمتکاراهایش محسوس بود و این دو موجود ساده دل به گمان این که شدت سرما باعث لرزش ایزابل شه است پیوسته هیزم در بخاری می انداختند.


romangram.com | @romangram_com