#سقوط_یک_فرشته__پارت_186

"چند روز بعداز رفتن شما کلفت خانه موقعی که میخواست لباس شمارا مرتب کند کاغذی در جیب شما پیدا کرده ان را نزد من اورد. بتاریخ ان نگاه کردم دیدم یکی از ان دوکاغذی ست که روز عزیمت شما به شما رسیده و من انهارا به شما دادم کاغذرا خواندم حاکی از انجام طلاق من از طرف کارلایل بود."

ایزابل مخصوصا در این موقع چنان خونسردی و ارامشی ازخود بروز داد که فرانسیس بکلی دست وپای خود را گم کرد. در عین حال از این پیش امد خوش وقت بود.میدید باین ترتیب بدون هیچ مقدمه سازی و زحمتی خواهد توانست ماسکی را که برصورت دارد برداشته و خود راعریان و انگونه که هست به یزابل نشان دهد. ولی درعین حال منش بد او دراین موقع نیز او را ارام نگذاشت و از اینکه فهمید ایزابل نامه ای را که بعنوان او بوده خوانده و از مضمون ان مطلع شده است براشفت. ایزابل اعتنایی براشفتگی او نکرده بگفته خود چنین ادامه داد.

"خیلی بهتر بود که همان وقت پرده از روی حقایق برمیداشتی و به من میفهماندی که انتظاراتی که من برای خاطر این کودک بدبخت و بینوا از تو داشتم بیجا بود است. میدانم تو پیش خود خیال کردی که مناسب نیست ایزابل کارلایل همسر لرد فرانسیس له وبرون باشد."

در اینجاضربان قلب وی اندکی سریع تر شده ولی هردو دست را بروی قلب قرارداد وخود را ارام کرد.

فرانسیس ازجای برخواست حالت عصبانیتی بخود گرفته شروع بقدم زدن نمود. انگاه در برابر ایزابل ایستاده گفت:

"بسیار خوب ایزابل، حال که خودت مایل به بیان حقیقتی چه بهتر،خودت تصدیق میکنی که یکنفرمرد باعنوان ومقامی نظیر عنوان و مقام من نمیتواند با یک زن مطلقه ازدواج کند "این فداکاری خیلی اسان نیست" این دشنامی در ظاهرتغییری در احوال ایزابل واردنساخت وباهمان خونسردی گفت:

"اقای فرانسیس، انچه راشما فداکاری نام میگذارید من برای خاطر خودم ازشما توقع نداشتم. درهمان وقت هم این موضوع رابه شما تذکر دادم. ولی درهرحال شما حاضرباین فداکاری نشدید. ارثیه ای که این کودک بدبخت درزندگی میبرد ننگ و بدنامی است. انجا خوابیده است نگاه کنید ببینید."

فرانسیس بدن اینکه ازجای خود حرکت کند نگاهی به سمتی که ایزابل نشان داده بود افکند وگهواره کودکی را دید که نزدیک تختخواب ایزابل قرار داده اند مثل اینکه موضوه اصلا به او مربوط نیست روی برگردانده گفت:

"میدانی که عجالتا من وارث یک خواندان قدیمی وعایمقام هستم که درتمام انگستان معرف است واگر بخواهم باشما ازدواج کنم خاندان من بطوری درنظر مردم مرهون خواهد شد که....."

ایزابل به میان حرف او دویده گفت:

صبرکنید اقا،خواهشمندم خیلی تند نروید،زچه لازم است عذرها و بهانه های بی سروته بیاورید، فرضا که شما این مسافرت را باین قصد کرده بودید که بامن ازدواج کنیدو الساعه رفته و کشیشی هم برای عقد ازدواج باین اطاق حاضر میکردید امکان نداشت من تن باین کار در دهم زیرا دیگر فایده ای از این کار متصور نیست ظلمی به به این کودک بینوا شده بهیچوجه جبران نخواهد شد وقتی که بحال این طفل ثمری نداشته باشد منهم ازادم و بااین ترتیب برای خود من هیچ قسمت و شر نوشتی بدتر از این نیست که مجبود باشم بقیه عمر خود راکه خیلی طولانی نخواهد بود در جوار شما بگذرانم."

399-400




romangram.com | @romangram_com