#سقوط_یک_فرشته__پارت_185
دراین لحظات قیافه ایزابل حکایت از یک نوع تصمیم قطعی وجدی می نمودومعلوم می شد که راجع به آینده خودنظری اتخاذکردهوبرخلاف سابق که دستخوش تصمیمات وتمایلات دیگران بوددرصددانجام آن است.اشاره پرستار راجع به بیقراری اودرغیاب فرانسیس نیمی صحیح ونیمی نادرست بود.ایزابل اضطراب زیادی نشان می دادولی دیگر این اضطراب نتیجه احساسات عاشقانه اونسبت به فرانسیس نبود.ازموقع عزیمت فرانسیس ومخصوصا بعد از تولد کودک تغییرات زیاذی در روحیات وی راه یافته ومی توان گفت آدم دیگری شده بود.دراین هنگان چون خبر ورود فرانسیس راشنید از همت واراده خودکمک خواست که دیگر اسیر احساسات نشده وبتواند تصمیم خویشتن را عملی کند.به این جهت از پرستارتقاضا کرد که او را تنه بگذاردوبه او اطمینان دادکه اگرکودک بیدارشودشخصا ازاو مواظبت خواهد کرد.پرستارتبسنی نمود واز اطاق خارج گردید،لحظه ای گذشت،صدای در ایزابل را از تفکرات خویش بازداشته متوجه خود ساخت.فرانسیس له ویزون از در وارد گردید ورو به سوی ایزابل باآغوش باز روان شدولی برخلاف انتظار وی ایزابل باآرامش ووقاری که تصورآن برای فرانسیس به کلی محال بوداورا از خود رانده تقاضا کردنزدیک به او نشود.گوئی آب سردی برپیکر فرانسیس ریختند،ازاین وضع وحال به کلی دچار دچارحیرت وشگفتی شده بود،صندلی راختی پیش کشیده نزدیک بسترایزابل بر روی آن لمیدوشروع به بیرون آوردن چکمه خودکرده درعین حال عللی را که باعث تاخیر بازگشت او ازلندن شده بودشرح می داد.
ایزابل بدون اینکه اعتنائی به توضیحات او بنماید گفت:«اصلا برای چه آمدید؟آمدن شما دراین موقع چه لزومی داشت؟»فرانسیس از این حرف یکه خورده جواب داد:«چطور؟چرا اصلاآمدم؟آمدنم چه لزومی داشت؟درمقابل تمام زحماتی که من برای خاطر تو متحمل شده ودرچنین هوای سردی مسافرت کردهام این اعتراض اظهارتشکرتواست؟من گمان می کردم چون به اینجابرسم تو باآغوش بازمرااستقبال خواهی کردولی می بینم انتظارم بیجابوده است.»ایزابل باآرامشی که به هیچ وجه معهوداونبودودرحالی که سعی می کردازابراز هیجان درونی خود داری کند روی به فرانسیس نموده گقت:«آقای لردفرانسیس.من فقط از یک لحاظ ازآمدن وبازگشت شما خوشوقتم بالاخره ما بایدخواه ناخواه تکلیف زندگانی خو درا معلوم کنیم وبه همین جهت خوشوقتم که باردیگرشما را در مقابل خود می بینم تا بتوانم حقایق را به روی دایره ریخته وگفتنی ها را بگویم.من قصد داشتم به محض اینکه اندکی بهبودی یافتم قضایا را برای شمابنویسم ولی ورود شما باعث شدکه دیگرچنین زحمتی به خود ندهم،می خواهم بدون پرده بدون دروغ وریا وباکمال آزادگی حقایقی را که درنظر دارم به شما بگویم وتنها تقاضایی هم که از شما دارم اینست که شما نیز متقابلا بی پرده وبدون ملاحظه صحبت کنیدوبدانیدکه این آخرین تقاضای من از شما خواهدبود.»
«منظورشماازمعامله متقابل چیست؟» «حرف بزنیم وعمل کنیم می خواهم وتقاضا دارم که اگر تاکنون فیمابین ما دونفر راستی وصمیمیت نبوده دراین لحظه وتنها دراین مورد جز راستی سخنی برزبان ما نرود.«بازهم منظور شما برمن روشن نیست.»
«بایدچیزی ازهم پوشیده نداریم.اگربرای همین یکبارهم که شده دروغ به هم نگوئیم وچیزی از هم کتمان نکنیم.»گرچه ایزابل تمام نیرو وتوانائی خود را به کار می بردکه آرام باشدولی گاه وبیگاه آثارهیجانهای جایگاه درونی از قیافه رنگو رو رفته اونمایان می شد.گاهگاهی که برای جلوگیری ازضربات شدید قلب دست به روی سینه خود می گذاشت دستس می لرزید وهمین لرزش به خوبی نشان می دادکه با چه زحمت ورنجی خود را آرام وخونسردنگه داشته است.فرانسیس که این پیشنهاد را از زبان ایزابل شنید مثل کسی که آرزومندچنین چیزی باشد درجواب وی گفت:خانم...اینطورباشد،با کمال میل ورغبت قبول می کنم
396-398
ولی باید بدانید که این شماهستید که سر ناسازگاری در پیش دارید نه من و ملامتی بر من وارد نیست."
"هنگامی که شما مرا در تنگی و سختی گذاشتید و رفتید قول شرف دادید که زود و تا وقتی که موقع نگذشته بازگردید و موضوع ازدواج را عملی کنید. اقای له ویزون شما خوب میدانید مقصود من از اینکه میگویم تا موقع نگذشته چه میباشد ولی ..."
فرانسیس به میان حرف او دوید جواب داد.
"البته قصد ونیت من هم همین بود که تا کار از کار نگذشته باز گردم ولی به محض ورود به لندن بقدری کار بر من فشاراورده که به هیچ وجه نتوانستم به موقع بازگردم وحتی حالا هم که امده ام بیش از چند روزی نمیتوانم پیش شما بمانم و باید فورا به لندن بازگردم."
"اقای فرانسیس شما همین الساعه قول دادید که حرف راست بزنید ومیبینیم باز به قول خود وفان میکنید . ادعای شما بی جا و دروغ است. شما هیچ چنین قصد ونیتی نداشتید که پیش از گذشتن کار باز گردید و موضوع عروسی را عملی کنید اگر چنین نبودقبل از رفتن میبایست سر و صورتی به این قضیه داده باشید."
" ایزابل، چه خیالهای و تصورات عجیب و غریب راجع به من میکنید."
ایزابل بدون اعتنا باین حرف و باهمان خونسردی و ارامی گفت:
romangram.com | @romangram_com