#سقوط_یک_فرشته__پارت_184

ایزابل با هیجانی سخت و جانگداز که هر لحظه شدیدتر میشد گفت:

«فرانسیس:تصور نکن تقاضا و استدعای من برای خاطر خودم باشد. باید خودت بدانی که آب از سر من گذشته و بدبختی من جبران پذیر نیست. برای خودم هر چه پیش آید خواه و ناخواه تحمل میکنم،نه فرانسیس. اینقدر بیرحم و سخت دل نیستی که باین بچه بیگناه چنین ظلمی روا بداری. فرانسیس بنام تمام چیز هائی که در راه تو فدا کردم از تو...»فرانسیس نگذاشت حرف خود را تمام کند. بمیان حرف او دویده با خشونتی بیش از هر وقت گفت.

«بس است. بس است،برخیز.»

«برای خاطر این بچه،برای خاطر این کودک بیگناه که باید مادام العمر سر افکنده و شرمسار باشد، برای خاطر این موجودی که بار خطا و اغزش ما را باید بر دوش بگیرد. فرانسیس برای خاطر خودم تمنائی از تو ندارم باین کودکی که از خون خود تو میباشد رحم کن.»

فرانسیس بجای اینکه متأثر شود فریاد کرد«ایزابل،گمان میکنم عقل از سرت پریده هنوز یکماه بتولد بچه باقی است. گفتم که هر طور شده قبل از تولد او خودم را بتو میرسانم،

شاید هم مسافرت من از پانزده روز تجاوز نکند. دیگر از من چه میخواهی. منکه قول دادم. دیگر از جلو راه من کنار رو».

391-395



ایزابل ازجای خودتکان نخورد،دست های لرزان خود راهمانگونه برافراشته نگاه داشت.فرانسیس غضبناک گردیده آهسته او را به کناری زد ودر را گشود.بازایزابل به بازوی او چسبیده گفت:«فرانسیس؛به نام این کودک؛به نام حقوفی که او در زندگی دارد.»

فرانسیس فریاد کرد:«چقدرمهمل می گوئی،من به خاطر خود تو است که به عهد خود وفا خواهم کرد؛گفتم بایدبروم وبه موقع مراجعت خواهم کرد.»این بگفت وبا شدت در را گشودوخارج شدولحظه ای نگذشته بود که به اتفاق پیتر به سوی انگلستان حرکت کرد.ایزابل حس می کرد که دیگر قبل از تولد کودک او را نخواهد دیدواین طوق لعنت تا پایان عمر به گردن او وکودک بی گناهی که درایجاد وآفرینش خودشرکتی نداشته خواهدماند،همین طور هم شد،هفته ها وماه ها گذشت وازفرانسیس خبری به او نرسید.

فصل بیست ونهم

ماه دسامبر فرا رسیدوهوا فوق اعاده سرد شده بود.شاخه عریان درختهادرمقابل وزش باد بادهای سردوسخت بهم می خورد.دراطاق بزرگی که درهای متعددآن به سمت خارج باز می شدخانم ایزابل کناربخاری به ذوی تختخواب دراز کشیده بود وبا اینکه بخاری می سوخت از شدت سرما برخود می لرزیدوبه هیچ وجه گرم نمی شد،مستخدم مهربان او هرلحظه تکه هیزمی دربخاری افکنده آتش آنرا فروزانتر میساخت ایزابل توجهی به او نداشت،وفقط می لرزیدواگرکسی به قیافه او نگاه میکردمجسمه یاس وناامیدی را در مقابل خود می دید.ازهنگام تولدکودک خود به همین حالت مانده وروز به روز بر ضعف وناتوانی او می فزود،بالاخره مبتلا به تب سبکی شده وغالب اوقات لرزی براو عارض گردیده وآسایش را از او سلب می کرد.دراین روز که ما به سروقت او می رویم نسبت به پیش کمی حالش به جا آمده وهمینقدر می توانست روی بسترخودبنشیند،ایزابل دیگر به مرگ وزندگی خوداهمیتی نمی داد.

آن روزها مانندسایر روزها صبحانه او را حاضر کرده وجلو او گذاشته بودند ولی ایزابل دست به آن دراز نکرده بود،دراین هنگام صدای چرخ کالسکه وشیهه های اسب او را به خودآورد.معلوم شدکسی تازه به این مکان دورافتاده وفراموش شده آمده است.ازپرستارخود که داخل شده ومشغول رسیدگی به کودک بودپرسیداین صدا چیست؟جواب داد:خانم آقای له ویزون وارد شده اند.پیترهم با ایشان همراه است«خانم چقدر به شما سفارش کردم که غصه نخوریدوخودخوری نکنید،آقا قطعا خواهدآمدوشما گوش به حرف من ندادیدودائما مثل اشخاص ماتم زده گریه کردید!»


romangram.com | @romangram_com