#سقوط_یک_فرشته__پارت_183

«خانم،مثل اینکه خدای نخواسته بیمار هستید؟»

ایزابل جوابی باین حرف نداده پرسید:

«پیتر کجا است؟چه کار میکند؟»

پیتر مشغول تهیه وسایل حرکت است. او هم با آقا خواهد رفت.»

قبل از اینکه دخترک مستخدم از اطاق خارج شده باشد فرانسیس له ویزون در حالی که لباس سفر پوشیده بود وارد گردیده با لحنی سرد و خشن با ایزابل خداحافظی کرد ایزابل از جای برخواسته دست بدیوار گرفته در مقابل در اطاق جلوی فرانسیس گرفته به زانو در آمده گفت.

«فرانسیس. فرانسیس. آیا تو دیگر رعایت حال مرا نمیکنی؟بمن توجه نداری؟بمن رحم نمیکنی؟»

فرانسیس دست او را در دست گرفته با لحنی ملایمتر گفت:

«ایزابل. این چهحرفی است میزنی؟ البته رعایت حال تو بر من لازم است برخیز تو نمیتوانی در این حالت بمانی.»

ایزابل جواب داد:

«اگر یکذره رحم در دلت باقی مانده اگر کوچکترین اثری از آن همه محبتی که ادعا میکردی بر جای باشد باید بمن رحم کنی من از جای برنمیخیزم مگر اینکه قول بدهی اقلا دو روز دیگر در اینجا بمانی میدانی کشیش این ناحیه پروتستان است و بما قول داده بمجرد عملی شدن طلاق عقد ما را باهم ببندد در اینصورت اگر راست میگوئی و دلت بحال من میسوزد دو روز دیگر صبر کن شاید خبری از انجام طلاق بما برسد»

«ایزابل بی فایده است متاسفانه نمیتوانم در رفتن تأخیر کنم»

«بگو که خودت میل نداری تأخیر کنی و میخواهم زودتر از من دور شوی»

«بسیار خوب،اگر تو اینطور تصور میکنی چنین باشد. هر طور میل تست آنطور تصور کن. ایزابل راستی تو حالت بچه کوچکی را داری. منکه گفتم بموقع مراجعت خواهم کرد. دیگر این بازیها برای چیست؟»


romangram.com | @romangram_com