#سقوط_یک_فرشته__پارت_181
کار خود مردد است گفت:کاغذ را بخوانم؟آیا مربوط بمن است؟»
فرانسیس با خشونت جواب داد:اگر نمیخواستم کاغذ را بخوانید چرا آن را جلو شما میگذاشتم.
ایزابل از این اعتراض متأثر شده گفت:بیاد دارم سه چهار روز قبل کاغذ دیگری را نزدیک من گذاشتی و تا آنرا باز کردم بخوانم هزار حرف سر به من زدی.آقای کاپیتان له ویزن گویا آنروز را فراموش کرده ای.
«ایزابل،ایزابل،من از این عنوان مزخرف مهمل خسته شده ام. کاپیتان له ویزون دیگر عنوانی نیست که شایسته من باشد،من دیگر دارای عنوان و مقام بزرگی شده ام و نمیخواهم مرا باین عنوان بنامی.»
«چه نام و عنوانی؟من که اطلاعی ندارم.»
«خوب پس بردار کاغذ را بخوان»
ایزابل نامه را برداشته و خواند،در همین وقت فرانسیس زنگ زده پیتر را احضار کرد و چون پیتر داخل اطاق شد بوی دستور داد که اسباب سفر او را مهیا ازد و اعلام داشت که بعد از یکسال بسوی انگلستان حرکت خواهد کرد، چون پیتر از اطاق خارج شد. ایزابل با حاانی آمیخته با هیجان و اضطراب و با صدایی مرتعش از فرانسیس برسید:
آیا واقعأ قصد عزیمت بانگلستان دارید؟نمیدانید که حالت من وری است که باید با من باشید؟»
«غیر از رفتن اانگلستان چه کار دیگر از دستم بر میاید؟حال که این مقام و عنوان بمن تعلق گرفته یکدنیا کار در پیش دارم که اید آنها را انجام دهم.»
رایزن های حقوقی شما نوشته اند که حاضرند کار های شما را انجام دهند اگر لازم بود که خودتان بروید قطعأ بشما می نوشتند»
«ولی فکر نمیکنید که این آقایان بفکر منافع خودشان هستند و اگر خودم حاضر نباشم بهتر میتوانند مرا بدوشند،بعلاوه لازم است در تشیع جنازه لورد مرحوم شرکت کنم.»
در این صورت منهم لازم است با شما به انگلستان بیایم.»
romangram.com | @romangram_com