#سقوط_یک_فرشته__پارت_178

«جویس، متوجه باش. در آینده او فقط لوسی است نه لوسی ایزابل.»

این بگفت و از اطاق بیرون شد. جویس مانند اشخاص بهت زده به نظر می آمد، نمی دانست چه بایدش کرد. نمی دانست قضایا از چه قرار است. ناگهان لوسی کوچک به سوی او آمده دست او را در دست گرفته گفت:

«جویس، آیا اینها که می گویند حقیقت دارد؟»

«عزیزم، چه چیزها؟ چه می گویند؟»

«اینکه می گویند کاپیتان له ویزون مادرم را ربوده و برده.»

جویس ناله جگر خراشی از دل برکشید و در حال ضعف به روی صندلی افتاد وبی اختیار شروع به گریه کرد. بیچاره تازه می فهمید که جریان بر چه منوال بوده است. لوسی چون گریه او را دید دست او را به چهره خود چسبانده با صدایی آهسته و مثل کسی که از آنچه می گوید بیم دارد گفت:

«جویس، مقصودش از این کار چه بود؟ مگر خواسته است مادرم را بکشد؟»

«بچه جان برو بخواب.»

«من مادرم را می خواهم.»

جویس صورت خود را در میان هر دو دست پنهان کرد تا لوسی متوجه اضطراب و هیجان او نشود. در همین موقع خانم کورنی با قدم های آهسته وارد شده روی صندلی قرار گرفت. تمام آثار ترس، اضطراب، پشیمانی و درماندگی در قیافه اش نمایان بود. پس از لحظه ای سربرداشت و با صدایی شبیه آخرین ناله محتضر گفت:

«خدا رحمت خودش را از این خانواده که گرد بدنامی به آن نشسته دریغ ندارد.»

صبح همان شب چارلتون هایر در سر میز غذا خانم هایر و باربارا گفت که در حدود یک ساعت از نصف شب گذشته به هنگام مراجعت کالسکه سرپوشیده ای را با چهار اسب مشاهده کرده که از جانب ایست لین می آمده و با سرعت به سمت جنوب می رفته است.

فصل بیست و هشتم


romangram.com | @romangram_com