#سقوط_یک_فرشته__پارت_177

«آقا خبر مرگ خانم در این نامه بود؟»

«خیر نمرده است. ولی بدتر از مرگ.»

عبارت اخیر را چنان آهسته بر زبان راند که جویس آن را نشنید در همین موقع موجودی کوچک در لباس خواب از در وارد گردید. جویس متوجه او شد بسوی او پرید و گفت:

«آه چرا بیرون آمدی؟ اینجا چه می کنی؟»

این موجود لوسی کوچک بود که به صدای قیل وقال از جای بر جسته به آنجا آمده بود. در جواب جویس گفت:

«آمده ام ببینم مادرم کجا است. چه شده.»

«بچه جان سرما می خوری. برو بخواب.«

«من مادرم را می خواهم.»

جویس از شدت اندوه و تأثر دچار لکنت زبان شده با کلماتی بریده گفت:

«عزیزم، فردا صبح، حالا شب است برو بخواب.»

آنگاه روی به کارلایل کرده اظهار داشت:

«آقا به لوسی بفرمائید که حالا وقت خواب است، باید برود بخوابد.»

کارلایل سوال او را بی جواب گذاشت مثل این بود که اصلاً حرفهای او را درک نکرده است. آنگاه شانه دختر کوچک خود را گرفته او را به جویس نشان داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com