#سقوط_یک_فرشته__پارت_176

این بگفت و به سوی اتاق خود روان گردید امکان نداشت

376-385



بتواند باور کند که زنش چنین ظلمی بر خویشتن روا داشته و مرتکب چنین گناهی شده باشد چنین تصوری در مورد هر کس دیگری جایز بود بجز خانم ایزابل. از این اندیشه چنین نتیجه گرفت که ایزابل در عالم یأس و اندوه از اطاق خود خارج شده و در حیاط قصر سرگردان مانده و در گوشه ای بیهوش افتاده است.به این خیال مشغول لباس پوشیدن شد که بیرون رفته میان باغ بگردد.

در همین موقع معلوم نبود خدمتکارهای خانه چطور از قضیه گم شدن خانم خود در این دل شب اطلاع یافته از اطاق خود بیرون آمده و قیل و قالی برپا کرده بودند. جویس با وجود اینکه از موقع شکستن زانویش تا امشب راه نرفته بود ولی در این لحظه مانند کسیکه قوه خارق العاده ای کسب کرده باشد از پیش کارلایل به اطاق خانم ایزابل دوید، در آنجا در روی میز وی پاکت سربسته ای بعنوان کارلایل دید. آن را برداشته دوان دوان بسوی اطاق کارلایل رفت و بدون اینکه در بزند و رسم ادبی بجا آورد وارد شده دست بسوی کارلایل پیش برد و گفت:

«آقا: ملاحظه بفرمائید. این پاکت را روی میز اطاق خانم دیدم.»

کارلایل پاکت را گرفت و نگاهی بعنوان روی آن افکند. با اینکه معمولاً فوق العاده در قضایای زندگی خونسرد و متین بود در این لحظه سراپایش از شدت ترس و هیجان می لرزید پاکت را باز کرد و چنین خواند:

«چون سالی چند بگذرد و بچه های من از تو بپرسند مادرش کجاست و چرا آنها را گذاشته و رفت به آنها بگو که تو خودت که پدر آنها هستی او را بسوی پرتگاه پرتاب کردی. اگر از تو بپرسند این چگونه زنی بود حقیقت را به آنها بگو ولی در ضمن اگر ذره ای انصاف در تو بود اعتراف کن که تو به او خیانت کردی و او را وادار به اینکار نمودی و او را به اعماق پرتگاه ناکامی و ناامیدی پرتاب کردی و به این جهت زن بچه های خود را ترک گفت و رفت.»

کلمات و خطوط در مقابل چشم کارلایل می رقصیدند. گویی از ابتدا تا پایان تمام عبارات بهم متصل و مخلوط شده بود. برای اولین بار در عمرش سوءظنی به زندگانی پیدا کرد. گوئی پرده وهم و پندار از برابر دیده اش بیکسو شده و در مقابل خود شبح هولناک حقیقت را می دید. سوءظن متوجه یک نفر شد و چنین به خاطرش رسید که ایزابل بسوی آن یک نفر رفته و آن نیز همان کسی بود که وی در پناه خود راهش داده و جوانمردی را در مورد او به کمال رسانیده است. ولی یک نکته برای او کاملاً شکل معما داشت. هرچه می کرد در خود تقصیری که موجب غضب و کینه ایزابل باشد نمی یافت. نمیدانست چه کاری از او سر زده که ایزابل آنرا خیانت پنداشته است می دید حرفها و گفته های جویس و استدلال او به هیچوجه ارتباطی با اصل موضوع ندارد. بار دیگر کاغذ را از اول تا به آخر خواند و باز چیزی از آن درک نکرد.

در همین موقع صدای داد و فریاد خدمتکاران که در سالون اجتماع کرده بودند به گوش او رسید. گوش داد شنید که می گویند کاپیتان له ویزون در اطاقش نیست و اصلاً آن شب داخل بستر نشده و دست به آن نزده است.

جویس که بیش از آن طاقت ایستاده نداشت به روی صندلی افتاده و چشمانش در چهره کارلایل خیره شد. تا به حال ندیده بود که تا این اندازه علائم قهر و غضب در چهره وی پدیدار شود کوچکترین سوءظنی راجع به جریان قضیه به خاطر این دختر ساده دل راه نیافت. فکر او فقط متوجه خودکشی ایزابل بود. کارلایل با تأنی و پاهای لرزان بسوی در اطاق رفت آنجا تأملی کرده برگشت، رفتار او به کسی می ماند که هیچ نمی داند چه می کند و متوجه حرکات خود نیست مدتی در حال بیخودی در یک نقطه ماند. نگاهش در یک نقطه خیره شده بود آنگاه کیف بغلی را بیرون آورد یادداشت را در میان آن جای داد و همانطور که دستها و لبانش می لرزید آن را بار دیگر در جیب پنهان کرد و به جویس که با کمال دقت ناظر حرکات او بود گفت:

«جویس راجع به این یادداشت با هیچکس صحبت نکن موضوع فقط مربوط به خود من است.»

جویس با یأس و تأثر پرسید:


romangram.com | @romangram_com