#سیب_دندان_زده_پارت_82
سر وصدایینمی امد ...سری به اشپزخانه زدم .شاهینوعارف روبه روی هم نشسته بودند و بخار چای هایشان را تماشا میکردند .
-سلامچه خبره چرا کسی نیست ؟
سر هر دو به طرف من چرخید .
شاهین ابروبالا انداخت :مهمون داری .
متعجب گفتم :من ؟
عارف :آره پذیراییه، شیطون گفت :برو خودت ببین.
تپش قلبم بالا گرفت .اخم کردم و عقب گرد کردم .
صدای حرف زدن دو زن می امد و صدای گرامافون خان بابا ...
پا به پذیرایی کهگذاشتم با دیدن صاحب دوچشم آبی سر جایمخشک شدم .
گویا زندی ومادرم دست پاچه شدند و ملک بانولبخند موزی تحولمداد و خان بابا لبخند ارامش دهنده .
و مادر چشم و ابروامد برایمکه وا ندهم آن هم جلوی این زن،همین اشارات مادر لبخند به لبم نشاند و پاهایم را به جلوکشاند .
سلامی بلند دادم .
به طرف ترانه راه افتادم :سلام خوش اومدی .
دندان های سفید کناره ی لبش را شکار کرد از حرص و اینحرصش لبخندم را با ثبات تر کرد.دستش را فشردم ...سلامم را جواب داد و ممنونی گفت.
-بفرما بشین .
نشست پا روی پا انداخت یکی ازابروهایش را بالا انداخت :انتظار همچین استقبالی نداشتم .
خان بابا با لبخند گفت :پس هنوز خورشیدمو نشناختی دخترم .
ارامگفت :میشناسیمحالاحاج آقا .
نگاهی به لباس های خوش دوخت و مارک وخانومانه اش انداختم .به ارایش نسبتا زیاد و رو به گریمش، به موهای رنگشده و براقش .
من پیش این زن مثل دختر بچه ها لباس میپوشیدم .زیادی اسپرت .
ملک بانو لب باز کرد :واقعا جسارت میخواد بیای اینجا ترانه خانوم ،اونمتنها .
-نه ملک بانو چه جسارتی ، شاهرخ گفته بود خانواده ی مهربون ومهموننوازی داره ...هر چند اصرار کرد تواینچند روزکه میره روسیه بیاماینجا بمونم ولی خب نمیخوام زیاد از حد مزاحم باشم.
و در این میان جز ملک بانوکسی جمله ی (نه اینچه حرفیهتومراحمی )را نگفت ودلمخنک شد .
romangram.com | @romangram_com