#سیب_دندان_زده_پارت_198


بوسه هایم را روی لپ محمد‌کاشتم ..‌.این پسر مهره ی مار داشت ... مهرش بر دل همه افتاده بود‌.

محیای حسود من هم با هر بوسه ام بر گونه ی محمد دندانی بر پای محمد میزد و‌گریه اش را در میاورد .

پریا هم دلش از این همه حسود بودن محیا غنچ‌میرفت و میچلاندش ... نصف شب همراه مادری که دلتنگ‌جمشیدش بود بیرون امدیم .

آقاجان برای یک‌ماه به آلمان رفته بود برای خرید لوازمی بابت شرکت اش .

محیا در بغل شاهرخ هم‌کنارمان جا‌گرفتند .

مادررو به شاهرخ کرد :سردش میشه پسرم،دستم را دراز کردم و‌محیا را از آغوشش گرفتم .

-من برم‌ تو شما هم بیاین مامان .

نیم خیز نشده مادر محکم گفت :لازم نیس ... برو‌خونه ی خودت . بسه هر چی از شوهرت دور بودی ... بذار دخترت هم بفهمه خونه ی پدری یعنی چی؟!نگاهم متعجبم را به مادر بی تفاوتم دوختم .

قبل از اینکه به خودم بیام شاهرخ دوباره محیای خواب آلود را بغل کرد و به طرف عمارت خودش راه افتاد .

اخم کردم :مامان هنوز زوده .

بلند شد :نیست ... بیشتر از این رابطه تونو کمرنگ نکنید تنها خودتون نیستید محیا هس محمد هس ... شوهرتو تو دستت نگه دار دخترم ... حالا برو‌پیشش .

نفس عمیق کشیدم .

هنوز دلخور بودم از او ...

و باید نباشم.

چه بی منطق

هرچند کنار دلخور بودنم دلم برایش پر میکشید .

قبل از رفتن به طرف خانه ی مادرم رفتم لباس راحتی پوشیدم راه افتادم.

امشب را بعد از دوسال میخواستم در کنارش شاید هم آغوشی که برایش میمردم سپری کنم .

در نیمه باز را بازتر کرده و داخل رفتم .

قامت پوشیده در رکابی سیاه و‌شلوار راحتی توسی اش در آشپزخانه مشغول بود .

-محیا کجاست ؟

گویا جا خورد ...

نگاهم کرد ...

romangram.com | @romangram_com