#سیب_دندان_زده_پارت_197
ولی عقلم ازش دوری میکرد .
وقتی مرا چمدان به دست که به طرف خانه مادرم میرفتم دید چیزی نگفت .
دست در جیب ساکت نگاهم کرد ... چشمانش قتل عام میکرد تمام منطقم را .
بغض کردم و پشت کردم به او و به جای رفتن در خانه ی خودم برای دوری از اوبه خانه ی مادرم پناه اوردم.در این دوهفته انتظار کشنده برای جواب ، محیای شیطونم خوب با پدر و برادر مریضش اخت شده بود .
برای گرفتن جواب ها من و شاهرخ و محمد رفتیم .
از استرس درونممیلرزید ...
از جوابش ...
از اینکه نکند برای محمدِ مظلومی که مادر نداشت چیزی بشود؟!
داشت آب میرفت جلوی چشمان همه وتنها امیدمان کاغذی بود که پرستار به دست شاهرخ داد محمد به بغل به طرفشان رفتم .
میدانستم دلش را نداشت .میدانستم ترس از دست دادن پسرش داشت میکشتش .
جلوتر رفتمو رو به پرستار گفتم میشه جوابوبهمون بگید؟!
پرستار کاغذ را از زیر دست شاهرخ کشید و بازش کرد.
بعد از نگاه کلی :آزمایش مغز استخوانه ؟
-بله .
پایین ورقه را خواند .
نفس شاهرخ رفت .
جانمن منقبض شد .
-خب ؟
بدون واکنش وعکس العملی بی تفاوتکاغذ را بست وروی پیشخوان گذاشت:تبریکمیگم ... با همهماهنگه ... این رو ببرید برای دکتر معالج تا بقیه ی کار هارو ایشون بگه .
نفس بیرونامد.
محمد را فشردم.لبخند زدم .خندیدم .
خدایا شکرت ...
بعد از رسیدن به خانه با دستان پر از شیرینی بعد از دیدن لبخند زندی دلم ارام گرفت.
romangram.com | @romangram_com