#سیب_دندان_زده_پارت_196


شاهین بینی چین داد و‌نگاه پر از احساسش را حواله ی پریا کرد :آره .

قدم هایم را به طرف پریا به پرواز در اوردم و سخت در آغوش فشردمش .

-قربون چشات بشم خواهری ... مبارکت باشه ... خوشبخت شی .

خندید ... بغض کرد:خدا ازت نگذره که از دماغم در میاری ... غصت مگه میذاشت بفهمم نامزدی یعنی چی ؟

بوسیدمش ...

یک بار ...

دو بار ...

بوی مادرم را میداد این دختر ...

عروس این باغ بود این دختر ...

جاریم بود‌ خواهرکم ...

زندی محمد به بغل کنار شاهرخ نشسته بود‌ و من هم‌پشت سر شاهرخ در تشک نرم ماشینش جا‌گرفتم و‌محیای خسته از آزمایشات و‌‌گریه هایش را در بغلم فشردم‌.

موهای بیرون ریخته از شالم را پشت گوش زدم‌و‌نگاه دلتنگ شاهرخ را نادیده گرفتم و‌قلبم خود را کشت ... خود را کشت تا نیم‌نگاهی به او بیاندازم و‌ننداختم .

زندی بوسه بر موهای محمد زد :نذر کردم اگه این درد از جونش بره چند تا گوسفند قربونی کنم و‌ خرج به بهزیستی و برای یه سال بدم .

زیر لب گفتم :ایشالاه که میره .

صورت شاهرخ در هم رفت و‌گفت :همه امیدمون محیا ست .

دلم اتش میگرفت برای حال و روز محمد ... برای شاهرخ و زندی ... برای خودم .

در این مدت که منتظر جواب ازمایش بودیم هیچکس نگذاشت برگردم ... مخصوصا شاهرخ ... دادی زد هواری زد ...که کل باغ لرزید ... فرصت میخواست برای جبران .

مادر هم فکر میکرد که این همه عذاب و سختی و دوری برای شاهرخ بس است ...

خانه ی فرانک را خالی کردم ...

کنار مادر جای گرفتم ...

دلم نمیخواست با شاهرخ در یک خانه باشم .

دلم که‌میخواست ...

دلی که برای او‌میزد ...

romangram.com | @romangram_com