#سیب_دندان_زده_پارت_195


-فعلا محمد از همه واجبتره ... فردا میبریم آزمایش .

-تو‌از مامانت‌ برای محمد مهربونتری ... اون جز میزد که پسر هوی دخترش هی جلوی چشمشه تو جز میزنی که محمد از خودت از من از احساسمون واجبتره .

برگشتم ...

کاسه به دست ...

جدی نگاهش کردم ...

به استیل ایستادن و‌تکیه دادنش به میز ... به چین و چروک و شقیقه های برف نشسته اش . برای همیشان در دلم قربان صدقی رفتم و دلم غنچ‌زد و‌ زبان نیش زد .‌

-احساسمون ؟ فک نکنم چیزی مونده باشه .

صورت مات شده اش دلم را خنک کرد ... راهم را گرفتم به طرف اتاق خان بابا ...

ظرف را به دست مادر داده تا به خورد محمد و محیا بدهد ...و خود راهی خلوتگاه زندی و‌دل گرفته اش شدم .

پا که بیرون از عمارت گذاشتم قامت شاهین و‌پریا جلوی رویم‌ قد علم کرد .

پریا ؟

اینجا ؟؟

در باغ؟

نگاهم بین آنها در رفت آمد بود که شاهین بی هوا میان بازوانش فشردم .

از کنار بازوانش نگاه پر از اشک‌و‌گله ی خواهرم رصدم میکرد .

حلقه ی در دست چپش هنگام پاک کردن خیسی صورتش چشمم را کور کرد .

نامزد کرده بود ؟ با که ؟

عقب رفتم‌...

نگاهم را میان دستان شاهین گرداندم ...

حلقه داشت ...

مثل مال پریا .

قبل از هر حرفی خندیدم .

-نامزد کردین ؟

romangram.com | @romangram_com