#سیب_دندان_زده_پارت_194
و زندی ...
قربان دلش برومکه هر موقع میگرفت گلدان آب میداد و دستمال بر برگ های خاک گرفته اشان میکشد ...
و حال هم دلش گرفته بود...
غصه ی درد محمد داشت از پا در آوردش ...
برای همه مادر بود این زن ...
برای غریبه ...برای آشنا ...
برای محمد بی مادر ... برای بچه ی معصومی که جدا از بی مادریش درد مزمنی جانش را به تاراجمیبرد.
صدایش از پشت سرم آمد:شیر خودتو نمیدی ؟
-چرا ولی اینملازمه براش .
-محمد شیر مادر نخورد .
بی اختیاز نیش زدم :محیا هم بغل پدر ندید.
-خودت رفتی خورشید.
قاشق را تند تر در ظرف چرخاندم:مسببش ... دلیلیش توبودی .
صدایش نزدیکتر شد :من غلط بکنم اگه دلم بخواد توازم دور شی .
-دلت نخواست وکاری کردی که فراری شم از تواز این باغ وحرف هاش .
-من تا عمر دارم غلامتم خورشید ... من تا عمر دارم غلام تو و محیا هستم ... من تا عمرم دارم نمیخوام ازم دور شی .
تمام عضلاتم از حس حرف هایش منقبض شد .
جواب دادم: من تا عمر دارم حرفاتوفراموش نمیکنم .
نفسش به گردنم خورد.
چشم بستم :توفقط ببخش .
-زوده شاهرخ ... وقتی غریبگی محیا رومیبنم داغ دلم تازه میشه .
-حل میشه ... حلش میکنم ... د بفهم لعنتی نبود توپیرم کرد ... نبود نفس هات وعطرت پیرم میکنه ... نبود عطرتو دود سیگار ریه هاموپر میکنه ... نبودت ،نابودم میکنم .بغضم را بغض صدایش شکست و دستانش دور کمرم حلقه شد و من فرو ریختم از این حسی که بدونتعارف دلتنگش بودم ... من دلتگ این دست ها و این آغوش بودم ... من با که لج میکردم ؟
خودم را جمع و جور کردم .عقب رفت و جانم را میان بند انگشتانش برد .
romangram.com | @romangram_com