#سیب_دندان_زده_پارت_193


صدای گرفته و‌خش دارش را به گوشم رساند .

-وقتی پشت سرت به ملک بانو‌اون حرف و زدم تنها یه هدفمم این بود‌که جوری جلوه بدم که یعنی از تو سرد شدم ... تا از زیر زبون اون زنیکه عفریته و عارف حرف بکشم ... میدونستم عارف یه صنمی تو‌این ماجرا داشت ... و بالاخره هم فهمیدم که عارف به دستور مهران از اون شب فیلم گرفته تا موقع لزوم آبرو بریزه ... ولی خب ... اینکارو‌نکرد ... منم تهدید کرد ... گفت هنوزم میتونه آبرومونو بریزه ... نتونست ... نذاشتم ... رفته بودی داغون شدم دنبالت گشتم ولی کنارشم مشغول مدرک جمع کردن برای عارف بودم که بندازمش زندان و بالاخره هم تونستم من اونو به خاطرت از زندگیم و‌خاندان حذف کردم و‌تو منو از زندگیت ... منو داغون کردی ... شکستی و خارم کردی و نفهمیدی به جای هر لحظه نبودنت سیگار گوشه ی لبمه ... نفهمیدی به جای روزایی که نیستی موهام سفید میشن و‌چین رو‌پیشونی ام‌میافته .

لبانم لرزید ....چانه ام لرزید ....چشمانش لرزید ... آه کشید .

جان رفت ...

تو‌آن عهدی که با من بسته بودی

مگر بهر شکست بسته بودی ؟

تو سنگین دل چرا از روز اول

نگفتی دل به رفت بسته بودی ؟؟؟

- تو‌ دو‌ ساله رفتی و‌من بیست ساله پیر شدم ... وقتی هم که از پرورشگاه خبرم کردند که پسرتو‌میخوای یا اینجا ولش کنیم بیشتر بهم فشار اومد ... شک به جونم افتاد با بزرگ شدنش ... اینکه پسر من نباشه ... اینکه نکنه تخم اون مهرانه بیشرف حرومزداس ... چند ماه پیش رفتم آزمایش دی ای ان بدم گفتن بچه ی دو سال و‌نیمت سرطان خون داره ... بچته ... پدرشی ... سرطان خون داره و‌مغز استخوان منم به دردش نمیخوره ... کمرم شکست خورشید‌... موهام بیشتر سفید شد ... از شدت اعصاب تحمیل شده دندونام و‌یک به یک‌عصب کشی کردم ... سیگارم زیاد شد ... دستم به جایی بند نبود ... مغز استخوان هیشکی بهش نمیخورد ... تا اینکه خان بابا گفت توکلت به خدا .... این یعنی یه فکری داره ... یه امیدی داره .

ساکت شد ...

نگاه نمناک و دردناکش کاوید نگاه خیس و غم زده ی مرا .

-محیا؟

سر تکان دادم.

-بچم‌چیزیش نشه.

-نمیذارم اب تو‌دلش تکون بخوره ... فقط دعا کن مغز استخوانش به محمد بخوره...پسرمه ... هرچند مادرش ترانه باشه ... جونمم براش میدم .

پدر بی نظیری برای محمد بود ...

و آیا همین بی نظریش برای دختر من هم صدق میکرد ؟

آب جوش را میان پودر غذای پروتئینی محیا ریخته و‌هم‌زده ام .

صدای حرف زدن تلفنی شاهرخ‌با شاهین از راهروی جلوی آشپزخانه به راحتی شنیده میشد‌. صدای جیغ و خنده ی محمد‌و‌محیا و‌شیرین هم‌از اتاق خان بابا برمیخواست و‌فرو‌کش میشد‌.

مادرم بعد از کلی گریه و گله از من ...

بعد از کلی تهدید نفرین و‌عاق کردنش...

راهیم کرده و به نوه اش میرسید ...

نوه ای که با هر خنده اش دل میبرد و با هر شیطنش مادرم را سر ذوق می آورد .

romangram.com | @romangram_com