#سیب_دندان_زده_پارت_192


نگاهم به شاهرخ قد علم کرد کنارمان افتاد .

چشمان سیاهش میشکافت سلول به سلول جانم را ...

سر پایین انداختم ... میخواست واکنشم را ببیند .

دخترمان بود که دنبال چه میگشت ؟

-محمد‌و‌ببر اتاقش شیرین وقت خوابشه .

شیرین به زور نگاه از فندق من گرفت و‌به طرف محمدی رفت که با سیم پیچ در پیچ‌تلفن‌مشغول بود.

زندی و خان بابا هم در سکوت تشیمن را خالی کردند و ما ماندیم و تنهایی عذاب آور .

ساعددستم را زیر سر محیا تنظیم کرده و‌تنش را به خودم فشردم .

جلویم روی زمین چهار زانو‌نشست .

آرام شده بود‌.

-میدونستی جونم به جونت بسته اس که رفتی ؟؟

باز دلم را لرزاند ...

باز سپر انداختم ... تسلیم شدم .

پیشِ چَشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام

پیشِ چَشْمانِ #تُ امّا سپر انداخته ام . . .

#علیرضا_آذر

-میدونستی نفسم شدی ... میدونستی که بند دلمی و خواستی پاره کنی بندشو‌؟؟؟

دستم را جلوی صورتش گرفتم .

چشم بستم ...

قرار نبود با این دو‌جمله ساکت بمانم ...

زیادی محق بود . زیادی جلو‌جلو‌گله میکرد ...

سر پایین انداختم :وقتی میرفتم میدونستم هر دو‌مون داغون میشیم‌... این وسط من بیشتر کشیدم ‌... چون اگه میدونستم حامله ام شاید یک درصد میموندم ... تو سخترین دوران یه زن ... وقتی نازکش میخواستم وقتی پناه میخواستم ... خودمو از تو دریغ کردم . وجود تو‌ رو هم از خودم ... سختی کشیدم‌... دق‌کردم از تنهاییی ... ضجه زدم از درد ... ولی سراغتو‌نگرفتم .... اونقدر با حرفات زجر کشم کرده بودی که کلاهمم این‌طرفا می افتاد نیام اینجا ... حالا تو‌حرف از داغون بودن میزنی ؟ منی که بدون پدر این بچه رو بزرگ کردم .

نگاه غبار گرفته اش ...‌دستی که دستم را گرفت و بوسید و بویید .

romangram.com | @romangram_com