#سیب_دندان_زده_پارت_191


شاهرخ از جا جست و بغلش کرد .

-جانم ... چیزیت که نشده؟

ولی محیای گریان غریبگی کرد برای پدرش ... بغض کرد و با چشمان ترش نگاهش کرد .

دل من آب شد از نگاه غریب دخترم ....

وقتی سعی در بیرون امدن از آغوش پدرش را کرد و‌دستانش به طرف من کشیده میشد...

من مردم از حسرت شاهرخ ... از دل آتش گرفته اش ...

و که میدانست حسرت های ما ..‌ اندوه های ما ... تمامی نداشت .

صدای سلام‌دخترکی همه ما را از بهت و فکر بیرون آورد ...

سر چرخاندم ...

چه قدی کشیده بود‌...

موهای طلایی اش چه بلند شده بود ... و چشمان درشتی که شبیه شاهین بود...

خواهر شوهر کوچکم ... شیرین بود‌...

لبخندم را روی صورتم نقاشی کرد .

نگاه محیای خواب آلود‌ و بغض کرده را به خود متمایل کرد.

-سلام به روی ماهت قربونت برم .

-خاله خورشید ؟

عجیب بود یادم بود‌؟ نه نبود ... همش هفت سال داشت شاید هم هشت .

-جانم بیا جلو ببینم خانوم کوچولو .

قدم‌تند کرد و خودش را ارام در بغلم انداخت .

دست ازادم را دور کمرش حلقه کردم :دلم برات تنگ شده بود‌.

-منم دلتنگت بودم جان‌دلم .

کمی عقب رفت نگاهی به محیایی که در بغلم با چشمان تر و متعجبش نگاهم میکرد انداخت :این کیه ؟؟ چه خوشگله .

-دخترمونه ...

romangram.com | @romangram_com