#سیب_دندان_زده_پارت_190
انگشت نشانم داد
فاصله کم کرد
-هر چی بود ... هر اتفاقی هم میافتاد ... حق نداشتی بری .... حق نداشتی تنهام بذاری... حق نداشتی بچمو ازم بگیری ... قایمش کنی .
ارام روی صورتش گفتم :ولی توحق داشتی هر کاری دلت خواست بکنی هر چی خواستی بگی و من دم نزنم ؟
-من دلیل داشتم که پشت سرت پیش ملک بانو یه زری زدم ... من َمردم ... حق داشتم شک کنم بهت .
زندی :خورشیدم حق نداشت لب از لب باز کنه ؟ ادم شو شاهرخ ... همه ی حق ها رو چرا داری به خودت میدی ؟
چشمان شاهرخ میان چشمان ترم دو دو زد :داغون شدم خورشید ... داغون شدم وقتی که نبودی .
چشمانم لرزید ...
قلبم لرزید ... بغضم شکست .
هق هقم را میان دستانم خفه کردم ...
دستش که دور شانه ام نشست عقب رفتم ...
دستش را پس زدم ...
صدا در سر انداختم :بهم دست نزن ... فکر کردی من چی میکشیدم ؟ فکر کردی برا من راحت بود دوره ی سخت حاملگیم ... وقتی ضجه میزدم برای بودنت نبودی ... وقتی دلم پیشت بود و تنم فرار میخواست ... حالا همکه اومدم یه پسر بچه بغلته .... پسر بچه ای که بابا صدات میزنه ... میدونی دختر من بلد نیس بابا بگه ....کسی پدرونه نبوسیدتش ... کسی دخترم صداش نزده ... اینا دردن ... اینا حسرتن .
با صدای بلند من محیای متعجب بغض کرد.محمدشان بغض کرد .
-محمد پسر من و ترانه اس .
سنگ بود ...
کوه بود ...
چه بود که بر روی کمرم نشست ...
پسر هوییم؟؟
خدا بسم نیس ...
به خداییت قسم که نمیکشم ...
نمیتوانم که بکشم .
روی مبل وا رفتم ... محیا به طرفم دوید ... پایش به پرز فرش گیر کرده زمین افتاد ومن برای اولین بار بی توجه بودم.
romangram.com | @romangram_com