#سیب_دندان_زده_پارت_189


نگران بودم

جواب میخواست ...

جواب داشتم ...

-کجا بودی ؟

-تهران .

اخم کرد ...گره زد ابروانش را

-تهران؟

سر تکان دادم :خونه ی دوستم رو‌اجاره کرده بودم اونجا زندگی می کردم .

چشمانش نرم شد درد در صورتش دوید :چرا رفته بودی ؟ چرا دق دادی ؟

نگاهم بین زندی و خان بابا چرخید ...

باید میگفتم خجالت نداشت که. سر بالا گرفتم.شکار کردم چشمان تیزش را :چرا ؟ به نظرت یکی از صبح تا شب بهم تهمت بزنه ..‌. پشت سرش و‌پیش دشمنش اونو سیب دندون زده خطاب کنه ... کسی که اونو زیر خواب همه بدونه ... با اون‌چیکار میکنی ؟ دورش میگردی ؟ عاشقش میمونی ؟ گفت بمیر میمیری ؟ نه جناب درخشان من کل زندگیمو ‌آسه رفتم و آسه اومدم که کسی این حرفا رو نزنه ... من خط قرمزام رو داشتم و دارم ..‌. زیاد از حد به کسی رو‌نمیدادم ... تو‌بودی که تو‌عالم مستی لکه دارم کردی ... توبودی که به زور منو‌گرفتی ... تو‌بودی که هر چی لایق زنای خیابونیه بهم چسبوندی ... رفتم تا بفهمی همیشه خورشیدی نیس که دق دلیتو‌سرش خالی کنی . رفتم‌و‌تنها زندگی کردم و سختی کشیدم تا از تو‌نیش هات دور بمونم .

-تنها ؟

-با دخترم‌.

نگاهش را به محیا دوخت.

-با دخترمون ... وقتی میرفتم دو‌ماهه حاملش بودم ..‌. گفتن برگرد ... گفتم نه اینبار یه تهمت دیگه میزنه یه بهونه ی جدید برای خورد کردنم ... قرارم نبودم برگردم ... خان بابا خبرم کرد ... گفت باید بیام .

نگاهش را به خان بابای اخم کرده سراند :شما میدونستید کجاس ؟

خان ارام جواب داد:نه ... فقط میدونستم داره میره .

-چرا به من نگفتین؟

بلند شد عصا به دست به طرف محیا رفت :حقت بود‌ طعم زندگی بدون‌خورشید زیر دندونت بره بفهمی چه محبتی رو از دست دادی .

دست به صورتش کشید ...

کلافه بود ..‌.

عصبی بود‌...

صدا بلند کرد ...

romangram.com | @romangram_com