#سیب_دندان_زده_پارت_188


نگاهم فراری بود از چشمان مات و‌متحیر و پرسشگرش .

-این بچه ی کیه خورشید؟

تنم از هم پاشید با شنیدن اسمم ...

سر به زیر انداختم تا چشمان پر از اشکم را نبیند .

-شاهرخ محمد و بیار تو‌سرما میخوره خانوم شما هم دست خورشید و بگیر بیا تو بعد میشنن حرف میزنن ...وسط حیاط که جاش نیس.

زندی که دست کمی از شاهرخ نداشت با چشمان متعجب و پرسشگرش دست پشتم گذاشت و راهی عمارتم کرد .

بوی عطر زندی که در عمارت میپیچید ... بوی پیپ خان بابا ...

این دو با این عطر توتون و عطر زنانه همدیگر را عاشق کرده بودن .

و من عاشق ترکیب این دو‌ بو بودم .

قدم هایم را به طرف نشیمن برمیداشتم و تنم خودش را به طرف منبع عطر مردانه ی پشت سرم میکشید .

روی مبل نشستم محیا خودش را پایین کشید‌ و روی دو‌پا به طرف ظرف نقل جا گرفته روی میز رفت .

شاهرخ پسر بچه ی مجهول الهویه ی چشم‌ابی محمدنامی راروی دو‌پای سفیدش گذاشت .

متعجب بود نگاهش دنبال دخترکم بود مظلوم بود زیبا و زیر چشمانش سیاه این بچه را چه شده اس؟ ...

و دخترک من بیخیال عالم نقل بر دهان میگذاشت ...

به جلو‌خم‌شد ...

با چشمای نافذ و‌سیاهش کاوید جانم را ... چشمانم را ... دلتنگی موج زد ... به صخره ی شک خورد این موج و برگشت .

-بگو .

خان بابا: شاهرخ ...

-خان بابا فقط اینبار بذارید ما دو‌تا حرف بزنیم ... بذار ببینم زنم دوساله کجا بود ... حالا هم‌که اومده یه بچه بغلشه ...

خان بابا سر تکان داد

من سر پایین انداختم

شاهرخ سر جلو‌کشید‌

عصبانی بود‌

romangram.com | @romangram_com