#سیب_دندان_زده_پارت_187
تازه داشت از حرف های زندی لبخند بر لبم کاشته میشدکه ...
پسرکی تپل وسفید وچشم آبی ...
با پای برهنه روی سنگ فرش امده ...
به طرف شاهرخ رفته و صدایش کرد :بابا ... بابا ...
ودستانی که تقاضای بغل میکرد ... و منی که وا رفتم در آغوش زندی ...محیا نمیدانست بابا چیست ....نمیتوانست بابا را هجی کند...
وحال این پسرک شاهرخ را پدر محیای پدر ندیده ونشناخته را بابا صدا میزد ...
نکند...
زن گرفته بود؟؟
دستان نرم و سفید زندی صورتم را قاب گرفت ونگاهم را از آن نیموجب قد و بالای تپل و دوتا تیله ی آبی عجیب آشنا گرفت .
صورتم را بوسید ... رطوبت اشکهایش به صورتم خورد .
-قربون قد وبالات بشم ... کجا بودی تو ؟
نگاهم دو دو میزد .
-سلام زندی .
از گوشه ی چشم شاهرخی را که پسرک را در آغوش کشید دیدم و دلم مشت شد...دخترش را بغل نکرده بود.
بوسید ...دخترم بوسه ی پدر ندیده بود .من این حسرت ها را کجای دل خرابم بگذارم ؟
زندی پر از حرص و دلتنگی توپید:کجااا بودی ؟ جای جواب دادنت سلام میگی ؟ بعد دوسال اومد داری بر و بر نگام میکنی ... دق مرگم کردی تودختر.
-خدا نکنه خانوم اجازه بده بیاد تو ...بعد سوال پیچش کن .
سلامی به خان بابای عصا به دست نگران لیلی اش دادم .
با صدای جیغ محیا نگاه و حواس وتوجه همه را به فندقم متمایل شد ...
از زندی جدا شده و به طرف دخترکم که میان شمشاد های پاییز زده گیر کرده بود رفتم و بغلش کردم .
-د آخه تواونجا چیکار میکنی فندقم؟
سرش را میان گودی گردنم و در تار و پود شالم پنهان کرد .
قلبم از این فاصله ی کمی که با شاهرخ داشتم در دهانم میزد ...
romangram.com | @romangram_com