#سیب_دندان_زده_پارت_186


کیف دستیم را به روی ساق دستم آویزان کردم و کیف خودم و محیا را برداشتم و‌جلو رفتم .

دستم‌ را روی زنگ گذاشتم .

محیا هنوز دستش را به روی در میکوبید و ‌با گل های فلزی روی در درگیر بود که در باز شد .

مش یوسف بود‌.با چشمان سبزش نگاه به نخود قرمز پوش من انداخت و مردمکش روی من ثابت ماند .

لبخند زدم :سلام مش یوسف .

چند قدم عقب رفت حیران بود‌..‌‌. از دین من ... خوشحال بود ...‌ تته پته کنان زمزمه کرد :علیک سلام‌... سلام‌به روی ماهت خورشید باغ ... بیا تو‌ .

قدم های عقب رفته اش زیاد شد برگشت و‌دوید. دوید با آن سن‌و‌سال و تن چابکش و‌صدا در گلو‌انداخت:

-خانوم جان ... شاهرخ خان ... خورشید اومده .

لهجه ی شیرین شمالی اش و خورشید امد ‌گفتن هایش و‌باغی که گویی داشت میلرزید از ورود من از صدای مش یوسف .

قدم های تند و‌کوچک و پر احتیاط فندقم‌روی سنگ فرش جلوتر از من راهش انداخت.

کیف ها را روی بلوک گذاشته و راه افتادم دنبال دخترکم .

از عمارت خانوم تاج و‌پدرم گذشتم و ...ملک بانویی که هاج و واج به من و بیشتر به فندقم‌ نگاه میکرد .

در عمارت باز شد ...

قلبم ایستاد ...قدم هایم سخت شد ...

قامت رعنا و بلند بالایش با عجله بیرون امد .

نفس رفت ... بغض رشد کرد و قصد خفه کردنم را داشت .

ته ریش تیره اش ... شقیقه ی جو‌گندمی اش ..‌.چین روی پیشانی اش...

نگاه ماتش به منِ تماشگر و فندقی که بی هدف راه میرفت و‌خم میشد و‌ گل های یاسِ کاشت مش یوسف را میکند و میخندید .

پشت سر او‌ زندی بیرون‌امد ...

به پهنای صورت اشک ریخته بود ... هنوز روسری سفید سر میکرد ... هنوز حنا بر سر نمیگذاشت ... هنوز دوست داشت موهای یک‌دست سفیدش را ...

هنوز جان بود‌...

مادرم کجا بود‌خدایا ؟؟

زندی بدون‌توجه به محیا و شاهرخی که مات فندقم بود در میان بازوانش مرا فشرد و‌قربان صدقه رفت .

romangram.com | @romangram_com