#سیب_دندان_زده_پارت_185


تنم منقبض میشود ...

مور مور میشود‌...

عرق سرد به تیره‌ی پشتم مینشیند ...

نفس کم می آورم ...

شیشه ی سمند زرد رنگ را پایین میدهم‌....

صورتم را به چهارچوب در تکیه میدهم ...

دستم‌میان‌دستان دخترکم گرفته شد‌...

نگاهم به زیباترین اتفاق زندگیم دوختم ...‌

فدای دل پدر ندیده ات بروم‌مامان جان

من شرمنده ی توام ... شرمنده ی دل کوچیکتم ...

شرمنده زبون شیرینتم که بابا نگفت ... نتونست که بگه ... به‌کی میگفت ؟؟؟

چشمان پر از اشکم‌را منظره ی زیبای دخترکم گرفته و‌در معرض باد گذاشتم تا فراری دهد اشک‌های سرکشم را .

جلوی در باغ که‌ایستادیم ... تردید جولان گرفت در تنم ... اینبار چه ها برایم خواب دیده این باغ ؟!

-پیاده نمیشین خانوم .

آب دهن قورت دادم :لطف کنین کیف هامون رو جلوی در بذارین .

-باشه .

در را باز کرده پیاده شدم .دستان محیا را هم‌ گرفته و روی دو پای پوشیده در کفش قرمز رنگش خز دارش زمین گذاشتم .

قدم های پر از احتیاطش را به طرف در باغ برداشت .

روبه راننده گفتم :حساب ما چند شد آقا ؟

-قابل نداره ... تومن .

کیف پولم را در اورده پول را روی صندلی گذاشتم و‌تشکری کرده .

صدای کوبیده شدن دست کوچک محیا به در فلزی باغ .

-مامان جان نکن .

romangram.com | @romangram_com