#سیب_دندان_زده_پارت_184


تکیه به کناری تخت بلند شدم :میشه لباس تن محیا کنی منم‌آماده بشم .

سرتکان دادو‌محیا را که در بغل مسیح تکیه به چهارچوب در ایستاده بود‌ گرفت و راهی اتاقش شد .

-این راهش نیس خورشید .

مانتو شلوار و شالی بیرون کشیدم و روی تخت انداختم .

-راهش این نیست ولی مجبورم همین راهو برم مسیح .

-کاش یکم‌اون شوهر نامردت قدرتو‌ بدونه .

خندیدم ...اخم کرد .

-ندوست که اینجام ... اگه قدرمو‌میدونست که دردم چی بود ، درد بی پدر بودن دخترم نبود ...درد بی پناه بودن من نبود .

نگاهم کرد و دید چشمان ترم و لبان خندانم را چیزی نگفت .

شال را روی سرم‌انداختم ...آرایش کاملی کردم ... همین امروز باید بی نقص بودم ...

همین‌امروزی که قرار بود بعد از دوسال شوهرم را ببینم ... کفش پاشنه بلندم را به پا کردم .رژم را پرنگ‌کردم .

کیف هارا راننده تاکسی داخل صندوق عقب گذاشت.محیای پیرهن قرمز پوشیده با کلاه توپی قرمز و موهای کمی بلند شده اش را کنارم نشاندم .

فرانک خم شد و از پنجره ی باز نگاهم کرد :همیشه منتظرتما ... دست از پا خطا کرد بیا اینجا باشه ... مسیح فردا باز میره عسلویه ولی من هستم ... خونتم هس .

لبخندم را به رویش پاشیدم :خوبه که هستی فرانک .

-خاله.

نگاهش به محیا افتاد :جونِ خاله شلوغ نکنیا .

دستانش را از پنجره به طرف فرانک‌دراز کرد .بوسه ی فرانک روی دستهایش نشست .

-آقا راه بیافتین .

چشم آبجی گفت و ماشین را روشن کرد .

داشتم به باغ برمیگشتم .

صدای موسیقی سنتی پخش شده در ماشین و‌درختانی که از جلوی چشمانم فرار میکردند و‌منی که فکرم همه جا بود الا داخل ماشین پیش دخترکم ...

میدانستم با برگشت من ... با حضور محیا ...طوفانی دیگر در باغ به پا میشود .

و من هر چه‌که به باغ نزدیکتر میشوم قلبم هچون پمپی خراب میزند و‌نمیزند .

romangram.com | @romangram_com