#سیب_دندان_زده_پارت_183


آب داغی بود بر تن و آب سردی بر فرق سرم و جانی که از هر ذره ذره ام میرفت .

-چی؟؟ کجا بیام خان بابا؟

-بیا پیش خانوادت ... این دو سال ونیمی که رفتی برای همه کافیه ... الان همه بهت نیاز دارن .

-برا همین شاهرخ رفت یقه ی امیرو‌گرفته ... برای اینکه بهم نیاز داره ؟

قاطع و‌پر تحکم گفت :وقت لجبازی نیس دختر جون ... مسئله ی مرگ و‌زندگی یه طفل معصومه .

تا خواستم‌بپرسم‌چه طفل معصومی ؟چه مسئله ای ؟

ادامه داد:نه میپرسی چی به چیه، نه من جواب میدم ‌... همین قدر دوری بسه ... پاشو بیا شوهرت نابود شده از دوریت .

و من با جمله ی آخر خان بابا تکیه به دیوار سر خوردم .

بغض کرده پرسیدم:خان بابا ... ضامنم میشی که اومدم سرکوفت نخورم ؟ تهمت نخورم؟ نشکنم ؟نگن دخترم حرومزاده اس؟

صدای این پیر مرد هم لرزید کوه لرزید خانه لرزید:ضامنتم میشم ...تضمینتم میکنم...تو‌فقط بیا نور و خورشید خونه ام .

-شما برام‌عزیزی خان بابا ... برام جای تمام نداشته هامو‌پر کردی ... ولی این مسئله با روح روان من و دخترم بازی میکنه .

-نمیذارم احدی به شما دوتا تو‌بگه ... فردا هم بار و بندیلتو‌ ببند و‌دست دخترتو‌ بگیر و‌بیا اینجا ... بیا که این خونه بی تو‌ماتم کده اس .

صدای بوق اشغال و منی که ظرف پری بودم از ترس ... اضطراب ... و باز هم ترس ...

ترس از دوباره شکستنم .

فرانک‌نگران دنبال من از اتاقی به اتاق دیگر می آمد و شاهد جمع کردن تعدادی لباس برای خودم و محیا بود .

محیایی که در بغل مسیح خشمگین و عصبانی نظاره گر این بلبشو‌بود ...

-خورشید د لعنتی یه جا وایسا ببینم ..‌. یعنی چی با یه حرف خان بابات پاشی بری به اون جهنم؟ اصلا عقل تو‌سرت هست ؟فکر خودت نیستی فکر محیا باش دیوانه ‌.‌‌..بچت و نابود میکنی !

پوشک وجعبه ی وسایل بهداشتی محیا را داخل کیف جا دادم .

کنار تخت روی زمین نشستم و‌کلافه صدا بالا بردم :فرانک ... خان بابامه ، تا الان ساپورتم کرده .‌‌.. اگه الان به حرفش گوش ندم حرفشو زمین بندازم میشم نمک نشناس، میشم بی چشم رو گفت بهم نیاز دارن ... گفت همه چی بهم ریخته ..‌ یعنی بهم ریخته تر از وقتی که رفتم ..‌‌. یعنی باید برم ... با همین محیا .هر چی نباشه یه روز باید میرفتم بچم‌شناسنامه نداره ‌‌‌... بچم فقط مسیح و ‌میشناسه ... بچم پدر نمیشناسه فرانک .‌‌

بغضم را با بازوانش بغل کرد : خیلی دیوونه ای ‌‌‌... مسیح رو‌هم با خودت ببر .

از آغوشش کنده شدم :نه ... مسیح‌و ببینن میشه همون آش و همون‌کاسه .‌‌.. فکر میکنن یه ربطی بین ما هس ... زمزمه کردم :یه ربطی بین مسیح و دخترم .

گونه ام را بوسید و بلند شد ..

-پاشو‌ بند و بساتتو ‌جمع کن آخرش کار خودتو‌میکنی .

romangram.com | @romangram_com