#سیب_دندان_زده_پارت_182


از پشت گوشی آه کشید ... صدای تق و‌توق وسایل آشپزخانه پشت زمینه صدایش بود:اومد گرد و‌خاک‌کرد ... خوبه رفته بودم نگو برام‌بپا‌گذاشته بود‌.

فشار افتاده ام را با انداختن خودم روی مبل کنترل کردم.

-خورشید خوبی؟

-نه خوب نیستم ..‌. من فکر میکردم بیخیالمه ..‌ بعد دوسال ... این یعنی داره خودشو‌ به آب و آتیش میزنه این یعنی...

-غصه ات چیه؟ عمرا بتونه پیدات کنه .

-امیر کلاتم اینورا افتاد نمیای اینجا فهمیدی ؟؟ نمیای .... نمیای .

-چته خورشید؟... آروم باش. باشه نمیام .

پاهایم را بغل زدم ... ترسیده ام .

-میترسم ... میترسم بچمو ازم بگیره ... میترسم بدتر از اون باز بگه بچه ی من نیس ... فلان‌کاره ام ...

صدای خنده ی محیا و‌مسیح از راهرو‌میامد .

-نمیام ... دیگه دور بر خونتون پیدام نمیشه ... آروم باش ... چیزی نشده که‌.

صدای تلفن خانه ... و جانی که لرز گرفت .

-من برم خداحافظ .

خداحافظش را شنیده نشنیده قطع کرده و‌ تلفن سیاه را به گوشم چسباندم :بله ؟

-خورشید ...

جان از تنم رفت با طن صدایی که آشنا تر از همیشه بود :سلام‌خان بابا .

-سلام‌دخترم ... خوبی ؟؟

دلتنگی موج‌میزد میان کلاممش، وترس بود ..‌ تنها ترس بود میان کلام من ...

-خوبم‌خان بابا ... خیر باشه چیزی هست ؟

آه کشید :

-خیر که هست انشالله ... دخترت خوبه ؟

-آره خوبه خان بابا ... نمیخوایین بگین چیشده؟ دق کردم .

-پاشو بیا باغ ...‌با دخترت ... اینجا همه به شما نیاز دارن .

romangram.com | @romangram_com