#سیب_دندان_زده_پارت_180


سرخ شدم:بالاخره مادرم شبیه اشم‌که باید باشم بیا بچه ها هم اینجان .

لبانش را به گونه ی محیا چسباند :فندق من چه طوره ؟

محیا با دست کوچکش دماغ امیر را گرفت و‌کشید .

-نکن بچه دراز میشه .

وارد پذیرایی که شدیم محیا را به بغلم سپرد و در بغل مسیح فرو رفت .

با فرانک دست داد و دور هم روی زمین و تکیه به پشتی ها داده نشستیم ،هوا پاییزی بود کمی سوز داشت .

محیای نق نقو را که از وقت خوابش گذشته را روی پاهایم گذاشته و تکانش دادم .

امیر:شرمنده نتونستم به تولدش برسم .

فرانک :عوضش به اولین روز راه رفتنش خوب رسیدی .

امیر:چه زود بزرگ شد .

آه کشیدم و زیر لب زمزمه کردم :چه دیر گذشت.

نگاه هر سه به روی منی سنگین کرد که دلم عجیب سریز از حسرت بود .

-خوابید ؟

-آره ...چای میخوری ؟؟

پاهای تب دارم را به کاشی سرد دیواره ی تاقچه ی پنجره ای که رویش را با تشکچه و بالش پر کرده و لم داده بودم تکیه کردم .

-اره ...لیوانی بریز .

نگاهی به خیابان که پشت شیشه ی بخار کرده مات بود انداختم .

خیابان فرعی پر دار و درخت .

درخت های پاییز زده ...

خیابانِ باران زده ...

شیشه ی بخار گرفته ...

شهر سرما خورده ...

و منه غم‌زده ...

romangram.com | @romangram_com