#سیب_دندان_زده_پارت_179
من زیادی حساس شده بودم منی که نزدیک دوسال شوهر جفا کارام را ندیده بودم.منی که درد دوریش مرا از هم میپاشید و محیا دوباره مرا به هم متصل میکرد .
زن که باشی ...
عاشق که باشی ...
دور از شوهر و عشقت باشی ...
کارت تمام است ...
و من آخر این کار بودم و به روی این جسم و روح نیمه جانم نمی آوردم .
با دیدن قدم های اولیه ی دخترکم به خود امدم و ذوق کردم خدا به جای تمام حسرت هایم دردهایم دخترم را به من داده بود ....
صدای زنگ آیفون مرا از جایم کند .
-کیه؟
-امیرم خورشید .
بی اختیار لبانم کش امد .بی اختیار نیشم برای حامی نصف و نیمه ام باز شد .
انگشتم را روی دکمه فشردم .
-کی بود ؟
-امیره .
ابروی فرانک برایم بالا رفت :چشمت روشن بالاخره از اون شیراز دل کند .
مسیح محیا به بغل بلند شد لودگی به خرج داد :آره دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار .
فرانک از پاچه ی شلوارش کشید :بشین بابا جو نگیرتت .
-عه دختره ی چش سفید... ول کن الان از پام میافته حیثیتم به باد میره .
خنده کنان محیا را از بغلش کشیدم :بده بچمو میزنی به در و دیوار .
به طرف در واحد رفتم و قبل از در آمدن صدای زنگ به رویش باز کردم .
با دیدن من ومحیا لبخند پهنی زد و دست دراز کرد و محیایی کهکمی غریبگی میکرد را در آغوشش کشید
-سلام خوش اومدی .
داخل امد نگاه عمیقش را به منی که تازگی ها موها و ابرو هایم رارنگکرده بودم دوخت:خوشگل شدی .... خانوم شدی ...شبیه مادرا شدی، خوبی؟
romangram.com | @romangram_com