#سیب_دندان_زده_پارت_178
-توباز این گونی روپوشیدی ؟
نگاهی به پلیور شاهرخی که به تنم زار میزد انداختم و چیزی نگفتم راهی آشپزخانه شدم .
مسیح محیا به بغل دنبالم امد :توکه اینقدر عشق شوهرتی چرا گذاشتی اومدی اینجا ؟
چیزی نگفتم شیشه ی شیر محیا را پر پودر شیر خشک کردم .
-د چرا چیزی نمیگی ؟ داری روز به روز آب میری !تازه مگه تو بچه شیر نمیدی سیگار کشیدنت چیه آخه ؟
چشم بستم از حرص :مسیح بس کن ...سخت نگیر ... همینجوری همه چی برام سخته.
شیشه ی شیر را تکان دادم
با صدای آرامیگفت :من چی بگم بهت آخه؟؟ ...این شیر خشک وتوشیکم این طفل معصوم میکنی واون وقت شیر خودتو با سیگار آلوده ؟؟ یکم انصاف داشته باش .
نگاهی به صورت خمار خواب محیا کردم :بچم خیلی سختی کشیده .
-نخیرم به بچت خیلی سخت میگیری ...چشه بچت ؟ چهار ستون تنش سالمه تویی که داری حروم میکنی نعمتی که خدا به این بچه داده ...نکش خورشید ... خودتواین بچه رو داری نابود میکنی .
بفض کرده روی صندلی نشستم .
خیره به شیشه ی شیر محیا گفتم :نمیتونم مسیح ...هزار تا مشکل دارم ... هزار تا چه کنم ...میکشم تا آروم شم ...زیادم نکشیدم کم ...
-د غلط میکنی همین کمو میکیشی مشکلت و چه کنم چکنمتو خودم حل میکنم ... ببینم یا بشنوم کشیدی کلامون میره توهم میفهمی ؟
سری تکون دادم .
تن خوابیده ی را روی دستانمگذاشت و بیرون رفت .
مادر بودن هم سخت است وهم زیبا .تنها بودن ولی سخت است ...بدون پناه بودن زشت ...بدون حامی داشتن درد داشت .
با قدمی که محیا بدون کمک من برداشت جیغ و فریاد فرانک ومسیح ومن بلند شد.
محیای ترسیده با ماتحت روی زمین افتاد و بنای گریه را سر داد.
مسیح خندان از دیدن این صحنه در آغوشش کشید :الهی بمیرم ... دخترم ترسید چتونه وحشیا .
خشک شدم از این لفظ دخترم و ...
فرانک دید ...مردم و فرانک دید ...جان دادم و فرانک دید ...حسرت شد جانم وفرانک دید .
نگاهم را به پایه ی مبل دوختم و چیزی نگفتم .
مسیح که گناه نداشت ...مسیحی که عاشق دخترکم بود ...همچون پدری دختر دوست.
romangram.com | @romangram_com