#سیب_دندان_زده_پارت_177
وزنِ باران دو برابر شده است“
#احسان_افشاری
خورشید
-فرانک بیا محیا رو بگیر ... منم یه دوش بگیرم .
محیای پیچیده در حوله ی گلبهی را که همچون ماهی ورجه وورجه میکرد را به دست فرانک دادم .
-وووی ماهیه خاله رونگا چه تمیز شده .
-پوشکشو پاش کن حولمو بذار پشت در خودم میام لباس تنشمیکنم .
باشه ای گفت و همراه ماهی کوچولویم از اتاق بیرون زدند .
لباس کندم و زیر دوش آب رفتم .
چشم بستم و گوش به صدای آب و صدای ضربان قلبم دوختم .
صدای خنده های بلند فرانک ودخترکم هم ضمیمه ی این آرامشم بود .
من این آرامش مطلق را دوست داشتم .این مادر بودن همیشگی ام را دوست داشتم.
دخترک شر و شیطون و خندانم را .
دوش که گرفتم بیرون امدم حوله را پوشیدم .
صدای مسیح می امد .لباس تنم کردم و بیرون آمدم .
دخترک لختم را روی پایش گذاشته دهن به شکمشگذاشته فوت میکرد و غش میرفت زندگیم از خنده .
-سکته کرد بچم مسیح ولش کن .
-باز این بچه ندیده اومد.
محیای دست دراز شده را به طرفم گرفت و من تن زدم به آغوش کوچکش .
گونه ی تپل و نرمش را بوسیدم :فرانک کو ؟
-رفت قضای حاجت .
دخترکم را روی تشک اش گذاشته لباس های بهاره اش را تنش کردم .
کرم به دست هایش زدم و دوباره به دست مسیح سپردم .
romangram.com | @romangram_com