#سیب_دندان_زده_پارت_176
-هنوزم دنبالشم .
دستی به صورتش کشید :پس چرا نیست ؟
زندی سرش را بغل کرد:شاید این رفتنش هم حکمتی داره .
صدای هق هق زنعمو و سوهانی که خراش میداد روح و روانی که چیزی ازش باقی نمانده بود .بلند شده و بیرون رفتم .
شاهین را نشسته در راه پله و سر در گوشی پیدا کردم.
نگاهم کرد :محمد خوبه ؟
لبخند زدم :اره خوبه ... تو چته؟
-هیچی خوبم .
کنارش نشستم و به نرده ها تکیه دادم :نیستی .
خندید به رویم .
-خنده داره ؟
-میبینی داداش این دو تا خواهر ما رو رسما بدبخت خودشون کردن ؟اون از خورشید که با رفتنش آتیش به این باغ زده این از پریا ... میخوام به خان بابا بگم بریم خواستگاریش و پریا نمیذاره ... میگه تا باهات ازدواج کنم سرنوشتم میشه خورشید میشه مامانم .
-تو خان بابا روخبر کن تو عمل انجام شده بذارش داره ناز میکنه برات .
-میترسم باز حالش بد شه تازه جلسه های دکتر روان کاویش تموم شده ...تو این یه سال سقط جنینش ... دزدیش ...غیب شدن خورشید ... داغونش کرد.
-با دکترش حرف بزن بعد ... فقط کاری که من کردمو نکن ... کاری نکن که بشی آش نخورده ودهن سوخته .
سر تکان داد .
میان هیاهوی خواهرم و پسرکم بیرون زدم و حجم بوی باران مرا در بر گرفت .
گویی سنگ بر سرم میبارید ...
گویی میان کابوس بودم ...
رویای منکجا بود خدایا ...
’’نيستي راه نشانم بدهي
وقتِ کابوس تکانم بدهي
نيستي پنجرهها تَر شده است
romangram.com | @romangram_com