#سیب_دندان_زده_پارت_175
با کام عمیق سیگارم بغضم را قورت دادم و فیلترش را از پنجره بیرون انداختم و با اجازه ای گفتم و دوباره خودم را داخل اتاق محمد انداختم تا شاید خان بابا اشکم را نبیند .
”گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من
نفسی هست
دلی هست
ولی جانی نیست! “
#محمد عزیزی
شاهرخ
از خواب که بیدار شدم جای محمد را خالی دیدم و صدای خنده وجیغ و داد شیرین ومحمد را به جایش شنیدم .
از روی کاناپه بلند شدم آبی به سر صورتم زدم و بیرون آمده و سمت آشپزخانه راه افتادم.
صدای آرام زنعمو قدم هایم را کند کرد و گوش هایم را تیز.
-چی رونگم زندی ؟ معلوم نیس به دخترم چی گفته که گذاشته رفته حالا هم داریم بچه ی اون زنیکه رو تر و خشک میکنیم ... همین مادر این بچه کم مونده بود خورشیدمو به کشتن بده .
داخل آشپزخانه شدم .
بدون عکس العملی سلام داده و به طرف یخچال رفته و شیر جوش را بیرون اورده و لیوانی را پر از شیر کرده وهمراه خرما روی میز گذاشتم .
پرسیدم:حالش خوبه زندی تب که نداره ؟
-نه مادر حالش از هممون بهتره.
خرما به دهان گذاشتم لب تر کردم : مادر اون بچه هر کثافتی هم باشه این بچه پسر منه حلالتر از همه و واقعی تر از هر چیزی .
نگاهم را به این زن داغ دیده دوختم ...
مادر خورشید ...عشق عمویم ...
بغض کرد :میدونم شاهرخ جان ... دلگیر نشو ... درکم کن من یه مادرم .
-میدونم زنعمو شما هم تا تقی به توقی میخوره پای محمد و وسط نکش بچه اس بی گناهترین شخص این ماجراها .
دستش را میان عدس ها تکان داد :هنوز دنبالشی ؟
کمی از شیر را خوردم .
مگر میشد نباشم ؟مگر میشد به دنبال حیاتم نباشم ؟
romangram.com | @romangram_com