#سیب_دندان_زده_پارت_174
اخم کردم سری تکان دادم :الان میام .
برگشتم سیگار را داخل سینک ظرف شویی خاموش کردم و کت و سوئیچماشین را برداشتم همراه شیرین راه افتادم .
در عمارت را که باز کردم صدای گریه ی محمد از اتاق زندی می آمد .
قدم تند کردم .با هر جیغش دلم از جا کنده میشد .این بچه پسر من بود با همه ی تنفرم از مادرش و شاید خودش .
-چیشده زندی ؟؟
اخمان زندی با دیدن من در هم رفت.
رو ترش کرد:الهی زندیت بمیره راحت شی ... مگه من تو رو میخورم اینجا که از دستم جیم میشی نا سلامتی بچته ... از صبح ناخوشه داره تو تب میسوزه ...یه سر بهش نمیزنی.
شرمنده از این بی مسئولیتیم به طرفش رفتم گونه اش را بوسیدم و محمد را با پتویش در آغوش گرفتم :شما اماده شین بیاین طرف ماشین من محمد و میبرم .
سری به تاسف برایم تکان داد .شیرین کیف محمد را پشت سرم به طرف ماشین اورد .
ساعت سه نصف شب بود و من خیره به چهره ی غرق در خواب پسرکم دوخته بودم.پسری که در زندان به دنیا آمده بود .
پسری که مادرش ترانه بود و موقع طلاق غیابیمان فهمید حامله اس پسری که به من میرسید .
ومنی که این پسر را نمیخواستم .فقط و فقط خورشیدم را میخواستم .
سیگار به دست از تخت محمد دور شدم و از اتاق بیرون رفتم .
پسرم بود ...
مادرش ترانه بود ...
چشمانش آبی بود همچون ترانه .
و من چشمان عسلی خورشید را میخواستم .موهای خرماییش ... قد و قواره ی ریز نقشش ...چشمان پر غمش ... و خاک بر سر من وقتی که داشتم تهمتش میزدم ندیدم چشمانش را ...
-خفه نشدی پسر ؟
سر چرخاندم و خان بابا را کنارم دیدم ...
-تا خفه ام نکنه دست بر نمیدارم.
-چته تو ؟؟
پوزخندی زدم:هیچم نیس آقاجون زندگیم بر وفق مراده ... نرماله ... من غمی ندارم بخورم ... نه زنی که ازش متنفرم و پسرمو تو زندان به دنیا اورده نه جونی که گذاشته رفته ... و من موندم یه پسر ۹ماهه و فکر وخیال اینکه زنم کجاست؟
-همه ی این فکر وخیال ها تقصیر خودته ... تقصیر اون دهنی که وقتی باز میشه نمیفهمه این نزدیکیا یه زنی هست که دلش شیشه ی ترک برداشت اس ... نمیفهمه شاید بشنوه و دلش بشکنه و بذار بره برای همیشه .
romangram.com | @romangram_com