#سیب_دندان_زده_پارت_173


با چشمان درشت نگاهی به من و بعد گلدان شیشه ای فرانک انداخت و نوک انگشت را به بدنه ی گلدان زد دوباره گفتم :جیززه .

چهاردست و پا عقب امد و دنبال اجر های خانه سازیش رفت .

در اپارتمان باز شد و مسیح داخل امد .

محیا با دیدن قامت دایی جانش جیغی کشید و دست دراز کرد برای مسیحی که دلش غنچ‌رفته بود برای زندگیم و پرواز میکرد برای تنی که بغلش کند .

و من بغض کردم .

بفض کردم برای دخترکم که از اغوش پدرش محروم بود و دل خوش کرده بود به اغوش مردی غریبه ...

پدری که از وجود دخترکش خبر هم نداشت تا محبت خرج عروسکم کند .‌

شاهرخ

ماشین را پارک کرده پیاده شدم ‌.

قبل از دیده شدن توسط زندی راهی عمارت ته باغ شدم ‌.

کلید انداختم و در را باز کردم و خودم را میان حجمی از سکوت و سردی و تاریکی انداختم .

باز دلم گرفت .

خنجر به پشتم زد این سکوت خانه .سردی و تاریکی خانه سیلی شد بر گونه ام .

کتم را کندم و راهی اشپزخانه شدم‌‌‌. چای ساز را به برق زده و سیگار به کام گرفتم .

این سیگار لعنتی بعد از او دیگر برایم تفننی نبود ... اصلی ترین ستون زنده بودنم بود.

این آخرین نخ پاکت سیگاریم بود و اخرین قطره ی چایم .

کاش میشد یادش هم مثل همین چای تمام شود ... یا همچون دود سیگارم محو شود .

صدای زنگ در امد .

کلافه صندلی عقب زدم و بلند شدم ‌.

شیرین پشت در ایستاده بود :چیشده ؟

نگاهی نگران به من و بعد سیگار نیم سوخته دستم انداخت :زندی کارت داره داداش .

-چیشده ؟

-محمد تب کرده ، داداش شاهینم نیس .

romangram.com | @romangram_com