#سیب_دندان_زده_پارت_172
-داشت محیا رو درسته قورت میداد ... با دخترت بیشتر از تو انس گرفته .
چیزی نگفتم .
به غذا دادن فرانک به زندگیم نگاه میکردم .
یک سال شد که از آن خانه بیرون زده بودم .شش ماهه بود دخترم .
آخر تعطیلات عید بود .و من ...هنوز هم دلتنگم .هنوز دلم پیش اویی بود که نباید .
”اگر برای ابد
هوای دیدن تو
نیافتد از سر من
چه کنم ؟؟ “
صدای گریه ی محیا که بلند شد به خودامدم :چیکارش کردی ؟؟
بغلشکردم .
بالای لبش سرخ شده بود .
-انقد وول میخوره قاشق خورد بالای لبش .
-بده خودم فرنیشو بدم زدی دخترمو مجروح کردی .دردت به جونم گریه نکن چیزی نشد که .
بوسه ای به جای زخمی اش زدم .
ارام که شد با دیدن چشمان خیس ومژه های به هم چسبیده اش دلم برایش ضعف رفت.
چشمایش ...
لعنتی ... چشمای پدرش را کپی کرده بود و مرا شکنجه میکرد ... عذاب میداد .
دهن محیا را که پاک کردم بلند شدم تا دست هایم را بشویم.
فرانک پاپ کورن درست کرده بود و منتظر من بود تا با هم فیلم ببینیم.
دندونک محیا را شستم و به دستش دادم تا بازی کند و خودم هم روی مبل ولو شدم.
یکچشمم به tvبود و اون یکی دنبال محیا که خرابکاری نکند .
-جیزه ... دست نزن مامان .
romangram.com | @romangram_com