#سیب_دندان_زده_پارت_171


-عمه خانومم اومد .

سر بلند کردم .

چادر شبش را روی دستش گذاشت و دستانش را باز کرد و در اغوشم‌گرفت :الهی قربونت بشم ... دورت بگردم مادر ... بار شیشه ات رو به سلامتی زمین گذاشتی ؟

نگاهش را به چهره ی درهم و در خواب فرو رفته ی دخترکم دوخت .

-شبیه ته .

و کاش کمی هم شبیه پدرش بود تا رفع دل تنگی میکردم .

بعد از رفتن فرانک دخترم را به عمه خانوم سپرده و کمی خوابیدم .

تا یادم برود امروزی که که دخترم را به دنیا اوردم انقدر از شوهرم دور هستم که حتی نمیفهمد دختری دارد . حتی نمیتواند لمسش کند ... بوییش کند ... و شاید تنبیه خوبی برایش بود .

بسته های پوشک ها و دستمال مرطوب هارا در دستم جا به جا کردم و کلید انداختم و وارد پاگردی شدم که برای عید همسایه ها تمیز کرده بودند .

قبض اب و برق خودم را از بولتن کندم و بالا رفتم . کیسه ها را داخل اتاق‌ گذاشته و لباس کندم و به طرف واحد فرانک راه افتادم .

در را که باز کردم صدای قان قان دخترکم و صدای قربون صدقه رفتن فرانک را شنیدم...

-بیا مامانی هم اومد شیطون بلا .

نگاهم به زندگی ام ... به نفسم ... به بهانه ی زنده بودن و زندگی کردن ام افتاد که با شرتک عینکی و پیرهن نخی عروسکی اش‌ روی قالیچه نشسته و دندونکش را دندان میزد ... زندگی ام داشت دندان در می آورد .

مراکه دید خندید و دستانش را به طرفم تکان داد .

به طرفش رفته و بغلش کردم و لپ تپل و سفیدش را بوسه ی محکمی زدم :جان مامان.. با خاله تنها مونده بودی؟

-فرنیشو‌اماده کردم بیارم بخوره .

به راه رفته ی فرانک‌ نگاه کردم:اذیتت نکرد که؟

کاسه به دست به طرفم امد :انقده دوس دارم بزنم دهنت خونین شه با این سوال مزخرف و تکراریت .

خندیدم :خوبه حالا جلو بچم مث ادم حرف بزن .

چهار زانو‌ جلویم نشست چشم ابرویی برای محیا امد که نیش دخترکم را باز کرد:این نیم وجب اخه مگه میفهمه چی میگم؟ دهنتو وا کن خاله.

قاشق خالی را داخل کاسه کرد :امیر اومده بود، پیش پای تو رفت ... سر سنگین نشده؟

آه کشیدم و بند پیرهن محیا را روی شانه اش درست کردم:خیلی ولی‌چیکار کنم؟

لجبازه.

romangram.com | @romangram_com