#سیب_دندان_زده_پارت_170
سر تکان داد و رفت .
و من هم در واحدم را باز کردم و داخل رفتم. خدا میداند این فرانک چه ها کرده که برادر سنگ پایش را نرم کرده .فرانک دست جلو اورد روسری صورتی بیمارستان را روی سرم تنظیم کرد و من تمام مدت به صورت کوچک و قرمز دخترکم نگاه میکردم که داشت از شیره ی جانم مینوشید ..
با دستای کوچک و مچاله شده اش چنگی به پوست سینه ام زد .
دستش را در دست گرفتم :قربون شکل دخترم برم. چرا انقد زور میزنی؟ بخور دیگه .
فرانک خمیازه ای کشید :خسته ام به خدا عمه خانوم میموند میرفتم .
چشم از موجود کوچکم گرفتم نگاهی به سر و وضع داغون فرانک انداختم .
-زنگ زدی بهش؟
-اره تو راهه ... دیشب بهش نگفتم زا به راه میشد .
-مرسی فرانک ... مرسی که هستی .
لبخند خسته ای زد :جز تو و داداش و عمه ام کی رو دارم دختر؟شما جون بخوایین .
آهی کشیدم .
دلم یه مرد قد بلند میخواست. با سبد گلش ...با نگاه نگران ...با قربان صدقه هایش...با خسته نباشید و دستت درد نکنه هایش...با ذوق نگاه کردن به دخترکم را .
و من همه ی این. آرزو های ناچیز را برای خودم محروم کرده بودن .
برای دخترکم ...
برای جان تازه ای که محتاج نوازش دستان مردانه ی پدرش بود .
-چرا بغ کردی قربونت شم ؟
بچگی کرده با همان بغض نالیدم :دلم شاهرخ رو میخواد .
صندلی جلوکشید :میخوای برگردی؟
خیره به چشمان بسته ی فرشته ام گفتم :نه ... من برگردم اونجا جواب همه ی کارام تهمته ... جواب نوزاد تو بغلم تهمته ... جواب مادر بودنم اینه که هرزگی کردم ... جالب هم اینجاس که منشا فراری بودنم از اون خونه شاهرخه .
-د دردت ب جونم ... مگه ما مردیم تا هر وقت که اون شوهرت ادم نشده تو و این جوجه ات رو چشم من جا دارین .
میان بغض خفگی آورم لبخندی به رویش زدم .
-اینقدم بغض نکن بچه شیر میدی روش تاثیر داره .
سری تکان دادم و سر دخترم را روی ساق دستم جا به جا کردم .
romangram.com | @romangram_com