#سیب_دندان_زده_پارت_169
سلامی زیر لب دادم و زیر نگاه تیز و نافذش سر چرخاندم طرف عمه خانوم :چشمتون روشن عمه خانوم ... ببخشید من رفع زحمت کنم .
برای دهان فرانکی که میرفت برای اعتراض باز شود چشم و ابرو امده وگوشی ام را چنگ زدم و قبل از هر حرف و حرکتی بیرون زدم .
صدای جر وبحث مسیح و فرانک از واحد روبه رویی می امد .جسته و گریخته نام خودم را از زبان فرانک میشنیدم و مسیحی که با صدای بلند از تنها بودن وحامله بودن من گلایه میکرد .از بد نامی فرانک ...از مشکوک بودن و باعث دردسر شدن من ...
از اینکه چرا از اول اوضاع و احوالم را فرانک برای اوتوضیح نداده بود .
پر شده از این حرف ها ...
از این تنهاییم ...
از بی پناه و بی پشت بودنم ...
از پله ها پایین رفتم. وقت دکتر داشتم و اینبار باید بدون فرانک یا عمه خانوم میرفتم...
مانتو بافت وخفاشی ام را دور خود پیچیده و راه افتادم .
جلوی دکتر مولایی نشستم وبند مانتویم را بستم .
لبخند شیرینش را به رویمپاشید :خب مامان خوشگله تو سه شنبه ی هفته ی بعد بیا البته اگه تا اون وقت دردت نگرفت و وقتش نشد ولی سه شنبه دیگه آخرین وقته .
باشه ای گفتم و توصیه های دیگری هم کرد و من بعد از پرداخت پول ویزیت راه خانه را در پیش گرفتم .
با هر بدبختی بود پله ها را بالا رفتم .
جلوی در واحدم به دیوار تکیه دادم تا نفسی تازه کنم. پهلو و کمرم از حجم زیاد وزنم درد گرفته بود .
و کجا بود پدر بچه ام که این موقع ها کمکم کند و قربان صدقه ام برود و دلم غنچ رود از حمایتش؟کجا بود ببیند که کمر خم کرده ام زیر بار بی کسی وبی حرمتی فقط و فقط به خاطر اویی که داشت روحم را زیر آوار تهمت ها و شک هایش خاکمیکرد ؟کاش لااقل بود و این حرف ها را بر صورتش میکوبیدم و دلم ارام میگرفت .
کلید در اوردم تا در را باز کنم که در واحد فرانک باز شده و برادرش بیرون امد .
نگاه اخم آلود و دلسوزش به روی من میخکوب شد.
سلامی زیر لب دادم ...
سر تکان داد :حالتون خوبه رنگتون پریده انگار ؟
سعی کردم لحنم را نرم نگه دارم لبخندی زدم :نه چیزیم نیس این پله ها نفسمو میبره...فرانکخونه اس؟
لبخندکمرنگی به رویم زد :بله خونه اس ... چیزی لازم ندارین؟ دارم میرم خرید .
ابرو بالا انداختم این مگر همان مردی نبود که از بودنم در اینجا ناراضی بود و همین ناراضی بودنش را هوار میکرد .
بدون تعارف گفتم:چرا یکم ماست و شیر برام بگیرین ممنون میشم .
romangram.com | @romangram_com