#سیب_دندان_زده_پارت_168
و عمه خانوم از بالای عینک دیدش میزد و چیزی نثارش میکرد مثل زلیل مرده و مفنگی.
و من ریز میخندم برای این همه خیال راحتم .
بالاخره عمه خانوم کفرش در آمد :دِ خفه شدیم خودت که سرت نمیشه زن حامله اینجاست مثلا بس کن ارواح خاک داداش آخه چته هی این زهرماری و دود میکنی ؟
فرانک پوفی کشید و کلافه فیلتر سیگار را روی جان پناه پنجره خاموش و له کرد و پنجره را بست :بفرما خاموش کردم نمیذاری که تو حال خودم باشم .
راهش را به طرف اشپزخانه کج کرد:چای میخوری خورشید ؟
به جای من عمه خانوم پر حرص جواب داد : اون که مثل تو سیگاری نیس که هی چای پشت چای بریزه تو شیکمش.
لبخندی به این کشمکش های لفظی وهمیشگی آنهازدم :چیکارش داری عمه خانوم ریه ی خودشه جون هم که ماله خودشه .
-بیا ، حرف و راست و باید از بچه شنفت عمه جونم .
پشت چشمی برای فرانک نازک کردم :خفه ها. دارم طرفداریت و میکنم بی چشم و رو .
خندید و سرفه ای کرد.
-قربون این ادا اطوارت مامان کوچولو .
لبخندی زدم :برام شیر کاکائو درست کن به جای چای .
باشه ای گفت و شیرجوش را روی اجاق گاز گذاشت .بلوز گشادم را پایین دادم و بلند شدم تا دستان روغنی ام را بشورم .زنگ اف اف آمدو منی که بدون جواب دادن با ارنجم دکمه را زده و داخل دستشویی شدم.
آبی به صورت تپلم زده و لبخندی به چهره ای که میرفت تا مادر شود زدم و بیرون امدم.
نگاهی به خانه انداختم نه عمه خانوم بود نه فرانک .
صدایی از راهرو می امد قبل از اینکه به طرف در واحد روم با صدای سر رفتن شیر به طرف اشپزخانه قدم تند کردم .
صدایم را بلند کردم و پر حرص داد زدم :فرانک کجایی شیر سر رفت بیا تمیزش کن .
در واحد باز شد و مرد قد بلند با چشم و ابروی روشنی داخل امد .
پشت سر آنها هم عمه خانوم و فرانک .
چشمان هر دو میخندید ...
چشمان فرانک بیشتر
-خورشید داداشم اومد .
نگاهی به مرد مسیح نامی و برادر فرانک انداختم و کمی از اوضاع و احوالم معذب شدم.
romangram.com | @romangram_com