#سیب_دندان_زده_پارت_167


عرق سردی از تیره ی کمرم سرازیر شد ...

ولی این حقیقتی بود که نمیشد قایم کرد ...

میدانستم خان بابا هوای مرا دارد .

-بعد اینکه‌اومدم اینجا آقاجون ... فهمیدم حامله ام ‌‌.

سکوت خان بابا از حیرت و سکوت من از خجالت صدای خوشحال و سرمستش آمد :چشممون روشن ‌‌‌... چشم همه روشن ... حالش خوبه دخترم .

خندیدم همراه بغضی از دلتنگی: اره خان بابا خوبه دخترم .

بغض کرد این پیر مرد که حق ها بر گردن من داشت :دختره جان بابا ؟

-آره دختره شیطون بلاییم هس .

سکوت کرد صدایش کردم:خان بابا ؟

-برنمیگردی جان دلم ؟

-برگشتنی نیستم ... برنمیگردم تا اینبار نشنوم که بگه این بچه از اون نیس و....بذار وقتی برگشتم بفهمه چه چیزیو‌از دست داده بذار بفهمه تو بد ترین زمان یه زن نبود ... خودش خواست که من نباشم اون نباشه تو بهترین حالت های دخترکش نباشه ...

خان بابا این بدترین تنبیه برای اونی که زندگی یه ساله ی من و اونو جهنم کرده .

آهی که کشید اشکم چکید .

-مراقب خودت باش فردا هم یه کارت بانکی به دستت میرسه یه مقدار پول توشه نمیخوام شاهرخ بفهمه کجایی .

-مرسی که هوامو داری خان بابا.

-تو جون منی دختر ... خداحافظ .

صدای بوق اشغال و منی که یه دنیا بغض برای شکستن داشتم.

دستان آغشته به روغن زیتون را روی شکم گرد و قلنبه ام میکشیدم .

نگاهی به پاهای پف کرده ام که روی میز بود‌ انداختم .

ماه آخرم بود ...

و اوایل مهر ...

عمه خانوم با دو تا میل اش روی تشک کنار اپن خانه ی فرانک نشسته بود و برای گل دخترم کلاه توپی میبافت .و دل من غنچ میرفت برای سر کردنش .

فرانک تکیه به قاب پنجره ی باز سیگارش را دود میکرد ..

romangram.com | @romangram_com