#سیب_دندان_زده_پارت_165


صدای استغفرا... گفتن زیر لب عمه خانوم را شنیدم .

-اره ولی من الان یه مادرم ‌... حق و نا حق رو نمیشناسم .

عمه خانوم با لحن ارامش گفت :محق ترین اینجا اون بچه اس که باید زندگی کنه...قرار نیس چون ننه باباش هرکدوم یه ورن هر کدوم یه سازی میزنن این بچه این وسط نفله کنید .

فرانک :قربون شکلت بشم من عمه. منم دارم همینو میگم این دختره ی نفهم رو هم ، آدم کرده بودم باز اون امیر اومد گند زد به هر چی ریسمونی که بافته بودم .

موی بافته شده را روی شانه ام انداخت :نبینم از این فکرا بکنی گل دخترم ... کفر نگو این بچه یه نعمته یه راهیه برای روشن شدن زندگیت .

دست به زانو زده بلند شد :فرداهم با فرانک برو دکتر، جنسیت بچمو که بفهمیمم براش سیسمونی حاضر کنم .

لبخندی به این همه مهربانی زن غریبه ای کردم که برایم خرج میکرد .

تکه ای از هندوانه را در دهانم گذاشته و ظرف را روی میز گذاشتم .دخل ته چین مرغ عمه خانوم را که در اوردیم فرانک خود شیرین بوسه ای روی لپ سفید عمه خانوم گذاشت و منم هم خود را به آن راه زدم .

نگاهم را به در سربی رنگ باغ دوخته بودم .

هر لحظه استرسم زیاد میشد .

فرانک دستم را فشرد :اگه حالت بده برگردیم .‌‌

-نه خوبم .

-دیدی که دکتر گفت استرس برات خوب نیس .

-میدونم ولی همین یه باره .

پاهایم را به کف ماشین فشار میدادم و در این هوای گرم اخر خرداد سردم میشد .

بعد ازاینکه فهمیدم موجود داخل بطن من دخترکی شیطون بلایی هست که جانم به جانش بسته بعد از شنیدن هزاران تذکر و رژیم غذایی دلم هوای دیدن یکی از اهالی باغ را کرد .

اگر امروز همین خبر پدر شدن و دختر دار شدن را به شاهرخ میدادم چه میکرد ؟

شاید اصلا به این جا نمیکشید در همان دو ماهگی به اجبار سقطش میکرد ... به تهمت اینکه بچه از او نیس.

در باغ باز شد و مش یوسف بیرون امد و پشت بندش ماشین عارف بیرون امد.

زندی داخل ماشین نشسته بود . قامت بلند بالایش لباس سیاه تنش نمایان شد و به طرف پنجره ی زندی رفت .

هق هق ام را در گلو‌خفه کردم و من مردم از این همه دوری و این همه حس تلنبار شده در جانم .

این مرد چه داشت خدایا که برایش پر پر میشدم؟!

جانم تحلیل میرفت ...

romangram.com | @romangram_com