#سیب_دندان_زده_پارت_164
لبخندی زد و بسم الله گفت و وارد شد .
-تعریف شما رو از فرانک شنیدم با اون ترشی ومرباهایی هم که برام میفرستادید خیلی ممنون ...بفرمایید بشنید .
چادرش را در اورد و رو به مبل راحتی ام فرو رفت :قابلتو نداشت گل دخترم ... بالاخره بارداری یا دلت ترش میخواد یا شیرین منم از هر دوش فرستادم تا خودت ویار کردی بخوری .
باز ممنونی زیر لب گفت و درجه ی سماور را زیاد کردم و ظرف شکلات وگز را برداشته و به طرفش رفتم .
رو به رویش که نشستم عمیقتر نگاهم کرد :سختت نیس مادر ؟
از این محبت نشسته در کلامش غمم گرفت .
-چرا هست ... خیلی هم سختمه .
-پس اگه سختته چرا یه زن جوون و خوشگل که از قضا حامله هم هست تو یه اپارتمان وسط شهر بدون شوهرش تنها زندگی میکنه ؟ تو الان بیشتر از همه به شوهرت به حمایتش نیاز داری .
بغض میان گلویم رشد کرد .
من به این عمه خانومی که هر کلمه اش یاد اور زندی بود برایم چه میگفتم؟
دلم گفتن میخواست و عقلم سکوت برای این عمه خانوم .
به زور وجبر لبخندی زدم :خب سرنوشته ... نمیشه که همیشه همه چیز عادی باشه ... زندگی منم از وقتی یادم میاد روال عادی نداره عمه خانوم.
اخم کرد بر من بغض کرده :چرا نمیگی چته گل دختر ؟ میدونم سختته به منی که تازه راه رسیدم حرف دلتو بگی ولی اونقدری فرانک بهم گفته ازت که میدونم حرف دلت رو به اون طفل معصومی که همه فکر و ذکرش تویی هم نگفتی .
لب فشردم و با صدای قلقل سماور از ان چشمان دلسوز پرسشگر فرار کردم با دستای لرزون چایی دم کرده و داخل فنجون های سفیدم ریخته و به پذیرایی برگشتم .
چایی را برداشت وممنونی گفت.
-من به خاطر اینکه سر بار و مزاحم فرانک نباشم این خونه رو اجاره کردم ولی حالا میبینم که چندان هم توفیری نداره .
-صحبت ما مزاحم بودن و نبودن نیس عزیز من حرف من اینه چته ؟ خودت اومدی ؟ باشه ... پس این حال و احوالت چیه که هیچ شبیه حال و احوال یه زن حامله نیس .
بغضمشکست ... سر پایین انداختم ... بذار بگویم ...
فرانک که نیس بگویم گوشش را درد میاورم ...از طرفی این زن خودش اصرار به شنیدن حرفایم دارد .
-من الان نزدیک پنج ماهمه ... من دلم شوهرمو میخواد ... دلم میخواد هر موقع حالم بهم خورد پشت همین در سرویس بهداشتی نگران منتظرم باشه ... دلم میخواد از کمر درد و پف دست و پاهام غر بزنم ... دلم میخواد ویار که کردم از سر کوه هم باشه برام ویارمو بیاره ... دلم میخواد وقتی میرم سونو گرافی باهام بیاد ... ولی .. خودم خواستم شکایت هم کنم خودم خواستم ... انقدر تو این مدت اذیت شدم که حتی نرفتم ببینم جنسیت بچم چیه ... من خودم دارم تنببه اش میکنم خودمم تنبیه میکنم این بچه رو هم دارم تنبیه میکنم .
چشم از گوشی اش برداشت و از گوشه ی چشم نگاهم کرد :میخوایش چیکار؟ با اون اخلاق محمدیش .
به میز خیره شد آه کشیده و گفتم:حرفاش حق بودن .
نیم خیز شده و به طرفم چرخید :حق؟یعنی باید بچتو مینداختی ؟
romangram.com | @romangram_com