#سیب_دندان_زده_پارت_163


لبخندی از استرس زدم :آره ..‌. قبلا خجالت کشیدم بگم الانم خب دیگه نمیتونستم مخفی کنم که ازت .

-از شاهرخ ؟

اینبار من اخم کردم حساس شده بودم گویا انتظار داشتم همه فکر کنند من هرزه ام و به رویم بیاوردند :پس کی ؟ شوهرمه .

به سرعت بلند شد .چند قدم از من دور شد .

نگاهم را به فرانک دست به سینه ی ایستاده سراندم .

-چرا نگفتی بهم خورشید ؟ خجالت داشت ؟ یا کلا میخواستی وقتی زاییدی خبرم کنی؟

-امیر ...

حرفم را قیچی کرد عصبانی و طلبکار به طرفم آومد :مگه نگفتی از اون خونه و شوهرت دل کندی ؟

-آره خب ... ولی من وقتی اومدم اینجا ..‌.

بی توجه به حرفم داد زد:پس این بچه رو چرا نگه داشتی ؟؟؟

از بابت صدای بلندش چشم بستم .

فرانک اینبار آتش گرفته جلو‌امد :به تو چه امیر ؟ مگه بچه ی توعه ؟

-این بچه مال من نیس ولی این زنی که داره مادر میشه ماله منه ..‌. و اون مرتیکه با این بچه ای که تو دامنش گذاشته خوب میدونسته چیکار میکنه ‌‌‌‌.

بلند شدم :خفه شو امیر ... این بچه مال منه ‌‌‌ ... منم نه مال تو ام نه مال هیشکی ...یه بار دیگه این حرفاتو بشنوم تو روتم نگاه نمیکنم .

کلافه به چشمان به خون نشسته ام نگاه کرد و کتش را از روی اپن چنگ زد و بیرون رفت ... و کاش میدانست بچه ی من دوماه و دوهفته ای عمر دارد . ‌

از روی تیشرت سبزرنگم دستم را روی برجستگی شکمم گذاشته و از آینه به خود نگاه کردم .

موهای پریشانم اعصابم را به هم میریخت به طرف شانه ام ریخته و بافتمشان ...

زنگ واحدم که به صدا در امد ،از آیینه و عکس زن آبستن پریشان حال دل کندم و در را به روی زن کوتاه قد و تپل با مقنعه ای چانه دار و چادر شب باز کردم .

عینکش را روی چشم جا به جا کرد و لبخند شیرینی به رویم زد :خورشید هستی ؟

ابرو در هم کشیدم سر تکان دادم :بله شما کی باشید ؟

دستی به چادر شبش کشید :عمه ی فرانکم ... اومدم بهش سر بزنم خونه نبود .

سرم را به طرف ساعت چرخاندم تا چند دقیقه بعد فرانک هم می امد .

از جلوی در کنار امدم :بفرمایید تو‌فرانکم الانه که بیاد.

romangram.com | @romangram_com