#سیب_دندان_زده_پارت_162
و کسی از شب هایم و آغوشی که خالی از او و پر از پلیور و عطر تنش بود خبری نداشت .
صدای امیر مرا به خود اورد:نکش فرانک خفه شدیم به خدا توگوشت نمیره تو ؟
لبخندی به نگاه پر حرص فرانک و دستی که پر از تخسی ته سیگار را در کنار بشقاب له کرد .
-بخور دیگه دو ساعته زل زده به من .
لیوان شیر عسل را به طرف لب هایم بردم :چته امروز رو فرم نیستی هی پاچه میگیری؟
فرانک بالشت را زیر سرش تنظیم کرد و جلوی ما دراز کشید :سرکار یکم سخت گذشته برام .
-زیادی سخت میگیری فرانک توکه چیزی کم نداری این سگ دو زدنت چیه ؟
چشم بست و ساق دستش را به پیشانه اش تکیه زد :قرار نیس چون وضعم خوبه بخورم بخوابم یه روز این پولامم تموم میشه.
امیر :داداشت پس چیه ؟
-برا زن گرفتن داره پول جمع میکنه نمیاد که خرج من کنه .
این چند روز حالت تهوع هایم زیاد شده ودلم هر لحظه پیچمیخورد .
لیوان خالی ام را با بشقاب پراز پوست پرتقال و ته سیگار برداشته وبلند شدم .
چهار روز پیش سال هم نو شد و دلم دق کرد از دوری هر کسی که میپرستیدم .
امیر هم امشب از مسافرت مستقیما آمده بود تا سری به من بزند .
لیوان و بشقاب را که آب کشیدم هرچه خورده بودم بالا امد و من به سوی سرویس بهداشتی دویدم .
با وجود صدای نگران امیر پشت در، در را باز کردم و بیرون امدم :خوبی ؟ چت شد ؟چرا حالت بد شد ؟چی خوردی؟
لبخندی به سوال های قطار شده پشت سر همش زدم ...فرانکاما نگران و ساکت نگاهم میکرد .و شاید الان وقتش بود که امیر را از وجود جانی در جانم را مطلع سازم .
به طرف مبل رفتم و رویش نشستم .
امیر هم جلوی پایم دو زانو نشست :چته ؟ سرما خوردی ؟
قامت فرانک پشت سر امیر ایستاد استیصال را در نگاهم دید .
خندید :وا امیر، تا حالا زن حامله از نزدیک ندیدی؟ خب حالش بهم خورد .
صورت مات ومبهوتش ... مردمک هایی که میان مردمک هایم دو دو میزد...ابروانی که گره کور میزد .
-چی؟ حامله ای؟
romangram.com | @romangram_com