#سیب_دندان_زده_پارت_161


نگاهم به پلیورتوسی رنگ که روزی تن پوش شاهرخ بود افتاد...

دیگر در من یخ نمیبندی

بهمن ترین ماه زمستانم

چنگ زدم به تار پودش و همچو دیوانه ها به صورتم فشردم نفس کشیدم بوی عطر تن و عطری که همیشه میزد .

هق هق ام را میان نخ به نخ لباسش رها ساختم .

این مرد با من چه کرده بود خدایا ؟این مردی که جانم جانش را میخواست و روحم در التماس بودنش بود . این مردی که نامش یادش عطر تنش منه زن را من مادر را من هرزه را به جنون میرساند .

نيستى

ببينى

چشم هايم

شورش را در آورده اند

با یاداوری مهمانم پلیورش را داخل کمد انداختم و بقیه ی لباس ها را بغل‌ کردم و به طرف لباسشویی رفتم. آبی به صورتم زدم لباس مناسبی پوشیدم و‌مو بافتم .

امیر گفته بود زود می آید . شاید یک ربع دیگرو خدا کند قرمزی چشم هایم محو و نابود شوند . دستمال را برای اخرین بار روی اپن و میز وسط پذیرایی کشیدم و چوب عود را روشن کرده دور خانه چرخواندم .

زنگ به صدا امد دکمه را فشردم ... در واحد را هم باز گذاشتم و راهی اشپزخانه شده و قهوه ساز را به برق زدم .

در واحدم که باز شدم به طرفش رفتم قامت پوشیده در تک کت و دستان پر از تنقلات و‌شیرینی جلویم ظاهر شد ‌لبخندی زدم .

-سلام خوش اومدی .

شیرینی و کیسه هارا به دستم داد :سلام ... شیرینی خونه ی جدیدت .

خندیدم :مرسی ... بفرما بشین .

پشت کرده به طرف اشپزخانه رفتم .وسایل را روی کابینت گذاشتم .

سایه اش از پشت به دیوار روبه رویم افتاد .

-خورشید ؟

برگشتم :جانم ؟

دستانش را برایم باز کردم و من چه دل نازک شده بودم که با دیدن آغوش حامی ام اشک به چشمم نیش زد و خودم را در حجم آغوش مهربان و‌کوه وارش رها کردم و عجیب دلم تنگ آغوش اویی میشود که خیلی ازش دور بودم.

به دود سیگار فرانک چشم دوخته بودم و پشتم را به پشتی تکیه داده وگرمای دست امیر را دور گردنم حس میکردم .در ذره ذره ی دود این سیگار سم گونه پرتره ی شاهرخ جلوی چشمانم نقش میبیست یادش همچون حریری روی‌احساساتم مینشست...

romangram.com | @romangram_com