#سیب_دندان_زده_پارت_160


و حال بعد از ازاد شدن از بند آن باغ ..‌.

بعد از دل کندم ...

باید موجود کوچکی در بطن ام بزرگ میکردم .

بدون پدرش که میدانستم برای بچه اش کوه بود.

”یک مژه در پلکم فرود آمد

یک میله از زندان من کم شد

تا کِش بیاید ساعتِ رفتن

پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آینه ای دیدم

دیوار در ذهنم مجسم شد“

#احسان_افشاری

بچه ام دو ماه و‌یک هفته ای هست ...

جلوی عابر بانک به صفر های صف کشیده جلوی اعداد چشم دوختم .

با وجود این ارقام و اعداد باید کار نیم وقتی پیدا میکردم .

برای بچه ام ... برای زمانی که پدرش نبود بتوانم تامینش کنم .

کارت درکیف گذاشتم و راهی سوپر مارکتی شدم ‌.

شب مهمان داشتم. امیر می آمد .

بعد ازخرید از سوپری با دستان پر راهم را به سمت خانه ام عوض کردم .

نگاهم به ویترین پر از لباس های بچه گانه و نوازدی افتاد .بعد از یک هفته خبردار شدنم دلم غنچ رفت برای موجود کوچکم درون بطنم .

نگاهی به کفش های کوچک قد چند بند انگشت کردم .به کلاه‌های لبه دار و به گل سرهای دلبرانه ...مادر بودن زیبا بود ...لذت بخش .

چشم برداشتم از آن همه لباس هایی که یک روز تن پوش فندقم میشد‌.

شام را آماده کردم.کمد لباس هایم را که باز کردم به کیف لباس های چرکی که هنوز باز نکرده دست بردم و باز کردم .

همه را بیرون ریختم تا داخل لباسشویی بریزم .

romangram.com | @romangram_com