#سیب_دندان_زده_پارت_159


قابلمه را روی اپن گذاشت و به طرفم امد .‌از بازو‌هایم گرفت و بلندم کرد .

-د دورت بگردم من ، چرا با خودت اینکارو میکنی دنیا که به آخر نرسیده .

تن سردم را به سوی مبل هدایت کرد .

-چیزی خوردی از صبح ؟

سری به نه تکان دادم .

-میخوای خودکشی کنی ؟ها ؟

-فرانک ... نمیخوام بندازمش ولی...

چشمان گردش گردتر شد :مگه قراره بندازی ؟

-تو این گیر و دار بچه میخوام چیکار؟

مات صورتم شد :میخواستی بچه تو بندازی؟بچه ی‌خودت و شاهرخ ... چیزی که فقط مال خودته ‌ .

چانه ام از حقیقت شیرین کلامش لرزید :چه طوری بزرگش کنم؟ چه طوری وقتی برگشتم بگم بچه ی خودته ... چه طوری باور میکنه ؟ باز بهم هرزه میگه ...باز یه بامبول در میاره ... اینبار با این بچه با غیبتم ... همه باور میکنن یه جای کارم میلنگه .

دستانش صورت خیس از اشکم را قاب گرفت :ببین منو ... قربونت شم ... مگه عهد قجره ... تو که از خودت مطمئنی ، بگو بره آزمایشDNAبگیره ... جواب که اومدبکوب رو صورتش .

-وقتی باز بهم شک کنه ... این همه دوری من برا تنبیهش چه فایده داره ... قبل ازدواجمون گفت دنیا رو برات جهنم میکنم . قصدشو‌ نداشت ولی کرد . لحظه لحظه ای که اسمش میاد برام جهنمه .

تنم را میان بازوانش گرفت :خورشید ... قربون شکلت برم ... فقط به این بچه کاریت نباشه ..‌. شاید حکمتی توش هس . شاید همین باعث بشه زندگیت روال پیدا کنه .

سرم را میانه ش‍انه اش فشردم .

باشه ای ارام گفتم .بوسه ای بر گونه ام کاشت .

اشکانم را پاک کرد و بلند شد :خونه ی عمه بودم فهمید که حامله ای برات یه قابلمه ترشی بادمجون فرستادگفت اگه خوشت اومد سری بعد بیشتر میفرسته .

لبخندی به این همه محبت عمه ای که مرا ندیده تحویل ام میداد زدم .

بچه ام دو ماه و‌یک هفته ای هست .

هنوز از امیر خبری نشده ..‌. گفته بودکه کار مهمی پیش امده و راهی مشهد است .

و این میان چه خوب که نبود ...

این یک هفته ای که من با خودم با بچه ی تازه از رسیده ام کلنجار میرفتم ..‌. توی دو راهی که برای از بین بردن و نبردنش ایستاده بودم .

بچه ام دو ماه و‌یک هفته ای هست ...

romangram.com | @romangram_com