#سیب_دندان_زده_پارت_158


-خورشید چی شده ؟

-بیا میگم .

گوشی را روی میز انداختم و بی حوصله بلند شدم تا آبی به صورت بزنم .

چشمانم سیاهی رفت و دنیا دورم چرخید و من دستم را بند سنگ مرمر اپن کرده و روی زانو‌نشستم و صدای نگران فرانک را یک در میان میشنیدم .

پر از حرص اسکاچ را روی ماهی تابه میکشیدم ... پر از درد اشکم را عقب میزدم .

چرا من به اینجایش فکر نکرده بودم ؟

ماهی تابه را ول کرده و اینبار به جان لبه های لیوان افتادم ... اشک که به چشمانم نیش زد دستانم سست شد .

دستکش ها را در اورده و روی زمین سر خوردم . سرم را به کابینت پشت سرم تکیه دادم و بغض را رها ساختم .دستم بی اختیار روی شکمم لغزید ...هق هقم شدت یافت و‌اشک هایم سبقت گرفتند ...جانی در جان نیمه جانم داشت شکل میگرفت .

دستم مشت شد تا بر شکمم کوبیده شود .‌‌.. دلم مشت شد‌ و بر سینه کوبید .

مشتم را باز کردم و صورتم را پوشاند.

حال که از همه بریده بودم

از باغ ...

از زندی و‌مادر ...

از عشق و شوهرم ...

این بچه چه میخواست دقیقا ؟

متصل کردنم ؟

به آن خانه ... به مرد بی وفایم؟

از این همه درد چمباته زده در جانم به ستوه آمده بودم .

از این همه مشکل و دوراهی هایی که گویا همه برای من بود .

درواحدم باز شدودر قاب چشمانم فرانک نگران و قابلمه به دست نمایان شد .

چشمانش غمگین بود ...

نگران ...

بدون‌چاره ای برای من ...

romangram.com | @romangram_com